تبليغاتX
پابرهنه
پا برهنه یعنی تشویش اذهان عمومی یعنی یهو پریدن تو بلاگستان با ذهنی مشوش


می پرسی از دانشگاه و روزمان . برایم از آن نیمکت های سبز می گویی که اولین بار ما را آنجا دیدی . برایت از پاییز های عاشقی می گویم روی همان نیمکت ها و تو از دفتر خاطراتت می گویی . می پرسی هنوز در آن روزها نفس می کشی ؟ می خواهم بگویم نه، اما صدایم خفه میشود وقتی چشمم روی صورت تک تک آنها که هو می کنند درجا میزند ...می گویم روزگار کثیفی است نازنین . می گویی نه همه چیز زیباست . می گویم دور افتاده ای از وطن زیبا می بینی آسمان را . می گویی انتظار زلزله می کشی . می گویم این خاک حتی اگر بلرزد بنای ظلم نلرزد و باز بربریت به رهبری رسد . می گویی یادش بخیر روزهای بارانی طوسی او و ما که برای او چقدر کتک خوردیم و تو را که دیدم یا ندیدمت بین بچه ها !! یادش بخیر روزهای سرد آذر هشتادو یک را . این روزها سیاست بیشتر به بساط مادربزرگ ها شبیه است و زنانی که در کوچه های بی حوصلگی غروب، روی پله های تفاخر، از شوهر هایشان می گویند .حتی بیوه زنان هنوز باور ندارند شوهر مرده اند و از فعل مضارع و مسقبل می گویند برای شبهایشان . می گویی به آینده نگاه کن . می خندم به آینده ای که تو تلفظ می کنی . باران که نزند گندم نروید . می پرسی هنوز نشسته ای روی همان نیمکت ؟ تا از روی آن بلند نشوی قله را نخواهی دید . می گویم هوا کثیف است قله را چه بنشینی و چه بر خیزی نخواهی دید . می گویی تاکی می خواهی روی این سرد مرده خاطره ورق بزنی . می گویم دفتر خبرم را ورق می زنم نه دفتر شعرهای آرمانی ام را .حتی چندشم می شود که بنویسم از برادری که برادرش را هو می کند در این وانفسای بی کسی ها و درد مشترک ها . حتی خجالت می کشم که از جمعیت بگویم و دانشجویان آرمان خواهمان !!!!. حتی خجالت می کشم ابتذال را ببینم که به روی او قهقه می زند و او اینچنین با وقار ایستاده است که چه بشود . می خواهی صدای بچه ها را بشنوی . دل خوش نکن به این سوت و کف ها . دل خوش نکن .می خواهی بشنوی سخنرانی رفیق قدیم را . می نویسم روی کاغذ کاهی های دفتر خبرم اسمت را و نگاهم می کاود جمعیت را . امروز تلخ بود برادر . تلخ تر از تمام دقایقی که آزادی به بند کشیده شد و عشقم محبوس . تلخ تر از روزی که تو برای همیشه رفتی و تلخ تر از دماوند محو شده در سرب و دود.امروز تلخ بود و سرخی پلاکاردها و شعار ها آزارم می داد . امروز تلخ بود و تو نمی دانی چقدر سرما گزنده بود . نبودی تا برایت بگویم امروز به این باور رسیدم که فردا هنوز حمالی دیروز را می کند و و انسان حمالی هر دویشان ... نمی خواهم به دروغ از امید بنویسم . چشمهایم سالهاست باز باز است حتی شبها که خواب فردا را می بیند


+ نوشته شده در  یکشنبه دهم دی 1385ساعت 18:52  توسط امیر آسمانی   |