تبليغاتX
پابرهنه
پا برهنه یعنی تشویش اذهان عمومی یعنی یهو پریدن تو بلاگستان با ذهنی مشوش

وقتى كه ترك ديار كرده بود ، پدر و او رفته بودند و حالا كه برگشت ، مادر .
در خانه ى خالى ميان كارتن هايى كه قبل از سفر پرشان كرده بود ، نشست .
نمىخواست ، يعنى اميدوار بود كه بازگشتش چنين نباشد .اين آخرسرى ها خوابش را می ديد كه همواره نگرانش بود .
گفت : جاى نگرانى نيست ، ديگر بزرگ شده ام و حالا من بايد نگران بچّه هايم باشم .
مادر گفت : نوه دار هم كه بشى ، براى من ، تو هنوز همان كوچولوى تقس و شيطان و شورشى هستى .
مهماندار گفت : داخل هواپيما ، سيگار كشيدن ممنوع است .
گفت : ببخشيد ..؟
مهماندار حرفش را تكرار كرد ، سيگار ، وبا اشاره اى سيگار خاموش ميان دو انگشتش را نشان داد .
......

به خود آمد ، هنوز از گيج وگنگى خبر در نيامده بود . هنوز هم صداى مادر در گوشش بود كه گفته بود : مادر ، نگران من نباش ، حالم خوب خوبه ، اين ها زيادى شلوغش كرده اند. ميگى نه ، از دكتر بپرس .
گفت : مادر ، چه كار دكتر دارم ، اگر حالت خوب نيست ، اگر فكر می كنى آنجا فايده ندارد ، بيارمت اينجا ، دوسه ماهى اين جا باش همّه چيزش هم بامن .
گفته بود : نه مادر ، اگر هم قرار باشه چيزى بشه ، دوست دارم اين جا بشه . خيالم راحته و جايم را هم پيش خريد كرده ام .
چيزى نمىتوانست بگويد ، فقط دعا می كرد كه قبل از رفتنش خبرى نشود كه شد .
_ : چه خبرته قيافه مادر مرده ها رو به خودت گرفتى ؟
روى صندلى بغل دستى نشسته بود و پايش را از كفش در آورده بود و كف پاى راستش را روى صندلى گذاشته بود و دو تا دستش را حلقه كرده بود دور زانويش ، درست مثل آن وقت ها كه روى پيشخوان آشپزخانه ، به طرف نهارخورى مى نشست و مشروب خوردنش را تماشا مىكرد. لب پايينش را بيرون داد ، درست مثل بچّه ها كه قهر مىكنند ويا خودشان را لوس می كنند ، گفت ؛ برايت لباس مشكى آوردم ولى مثل اينكه به دردت نمی خورد .
جواب داد : نه ، اين همانى است كه با هم براى مراسم پدر خريده بوديم ، يادت هست ؟
خسته شده بود ، ديگر اشكش در نمی آمد ، با هر كس كه روبرو ميشد ، بغلش می كردند و آن چنان زارى می كردند كه انگار مادر خودشان مرده .
پيش بينى مىكرد كه دو سه هفته خسته كننده خواهد داشت . می دانست همه نگاه ها سرزنش بار خواهد بود و با نگاهشان مسئوليت مرگ مادر را به گردنش خواهند گذاشت و خواهند گفت ؛ به موقعش كه نيامد ، حالا هم لابد آمده تا ارثش را بگيرد و برگردد .
رو كرد به او وگفت : ميبينى اين ها هر كدام براى خودشان قاضى شده اند وبه خودشان حقّ قضاوت مىدهند و متّهم بدبخت را تا حدّ اعدام هم پيش ميبرند .
جواب داد : عزيز دلم آرام باش ، وقتى ناراحتى ، نفس ات تند تند می زند و نمی توانم سرم را روى شانه ات بگذارم .
.....
به خاكسپارى نرسيده بود ولى به مراسم ختم رسيده بود ، نفرت داشت از اين كه دو ساعت تمام دم در مسجد بايستد و جواب تسليت ديگران را كه براى رفع تكليف آمده اند ، بدهد .
هنوز گيج و منگ بود ، روز رفتن ، مادر سخت بغلش كرده بود ، تنها بودند ، كسى از رفتنش خبر نداشت ، قرار بود وقتى كه رسيد به همه بگويند .
مادر گفته بود كه : ميدانم ديگر همديگر را نمی بينيم . بگذار درست مثل وقتى كه بچّه بودى بغلت كنم .
_ : باز كه رفتى تو فكر ، تو بايد به خودت هم برسى ، يه نگاه تو آينه به خودت بيانداز .
يادش آمد كه ريشش را از روزى كه خبر را شنيده ، نتراشيده و حسابى تمام صورتش را پوشانده .
_ : نگاه كن باز هم دارى ميشى رابينسن كروزوئه .
قبلن هم كه دعواشون شده بود و تصميم گرفته بودند هم ديگر را ديگر نبينند هم ريشش را نزده بود . بعد از دو ماه زنگ در خورده شد و وقتى در را باز كرد ، دختر خيلى جدّى گفته بود ؛ ببخشيد آقاى رابينسون كروزوئه ، فكر می كنم كه اشتباه آمده ام. من اينجا منتظر شان ميشم تا برگردند ، و مرد را مجبور كرد كه اوّل ريشش را بزند و بعد كه آمد ، پريد تو بغلش .
_ : حالا شدى مرد هميشگى خودم .ديگر هم با هيچ قهرى از پيشت نخواهم رفت .
ولى رفت و مرد از دور ناظر رفتنش بود ، و هيچ كارى از دستش بر نمی آمد ، هيچ وقت اينچنين عاجز نشده بود .
مردد بود كه بتراشد يا نتراشد ، اصلن حوصله اشو نداشت .
اصرار كردند كه شب را ، بعد از مراسم بماند كه نماند .می خواست شب اوّل را تنها ، خانه مادر بخوابد كه برادر ها نگذاشته بودند ، مى ترسيدند كه وا بدهد .
پس با قول اينكه برگرد ، شب به خانه حودش برگشت .
......
درى را باز كرد كه هفت سال هيچكس جرات باز كردنش را نداشت . همه چيز همان طورى بود كه موقع ترك خانه گذاشته بود . همه چيزش را بخشيده بود جز كتاب ها كه تا آن لحظه در كارتن ها آرميده بودند.
تعجب نكرد كه دختر را روى پيشخوان آشپزخانه ديد.
_ : نمى خواهى ريشت را بتراشى
مىخواست ولى ........................
باز هم لب پايينى را بيرون داده بود وخودش را داشت لوس می كرد .
گفت : جمعش كن اون لب و لوچه رو از تو كوچه ،وحنديدند و همديگر را بغل كردند .نتوانست زياد آنجا بماند ، بايد بر می گشت ، قول داده بود.
چند شاخه گل ميخك گرفت كه روى سنگ پدر بگذارد ، پدر عاشق ميخك بود ومتنفر از گلايول . براى مادر سنگ موقت گذاشته بودند .می دانست كه مادر چه می خواهد ، ياس زرد وبيدمشك را از باغچه خانه كنده بود ، خود مادر كاشته بود . تمام روز را با پدر و مادر و او گذراند . اين طور بيشتر دوست داشت . براى او هم يك شاخه رز زرد گذاشت .
_ : اصلن كى گفته زرد رنگ نفرته ، من كه ميگم رنگ عشقه .
همين كافى بود كه زرد ، رنگ عشق باشد و هر چيز زردى سمبل عشقشان .
همه جا را دنبالش گشته بودند ، حتّا در كتابفروشى پاتوقش برايش پيغام گذاشته بودند .نگرانش شده بودند چون تمام روز ناپديد شده بود . حوصله توضيح دادن نداشت ،سرى تكان داد و پرسيد ؛ خبرى شده .
بچه ها از آن طرف زنگ زده بودند ، می خواستند ببيند كه هنوز تصميم دارى خانه را نگه دارى يا نه ؟
گفت ديگر مهّم نيست ، همه را با هم می فروشم وفروخت و پول را يكجا حواله كرد براى بچّه ها . همه ثعجب كرده بودند چرا كه هفت سال آن ها را مصرانه نگه داشته بود و می گفت ؛ اين ها تنها ريشه هاى باقيمانده برايم هستند ، نميگذارم كه اين ها را هم از من بگيرند .
باز هم لب پايينش را بيرون آورد و گفت ؛ پس من چى ؟خودت چى؟
كنارش نشسته بود وكفشش را در آورده بود وپاى راستش را روى صندلى گذاشته بود و دستانش را دور زانو حلقه زده بود .
مرد سر دختر را گرفت و گذاشت روى شانه هايش ، درست مثل اوّلين بار كه تو سينما سرش را گذاشت روى شانه اش.
مادر وپدر هم كنارشان ، آنور راهرو نشسته بودند .
مهماندار گفت : لطفن سيگارتان را روشن نكنيد تا چند لحظه ديگر به مقصد می رسيم .
دختر خنديد ، پدر و مادر هم .

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و دوم آذر 1385ساعت 20:37  توسط امیر آسمانی   |