راحتم بگذار ای رويای دور ای عشق محال
ای تمام سهم من از زندگی
عشق تو چيزی به جز زجر نصيب من نکرد
می خواهم اسوده باشم
می دانی عشق ما مثل دو خط موازی بود
که تا بی نهايت نقطه قطعی ندارد
خواستم قصه ما هم مثل قصه شيرين وفرهاد شود
اما نشد ...............................
نه من ان فرهاد کوه کن بودم نه تو ان شيرين شيدا
من رفتم بخاطر تو که رفيق نيمه راه بودی...
بچه ها برایم دعا کنید و نگوئید چرا باور کنید دیگر راهی نمانده بود رفتم که رفتم
همتونو دوست دارم و داشتم و خواهم داشت
دنیا خداحافظ

انعكاس سرخ گيلاس و سبزي سايه بود
انعكاس هفت سنگ و تب بعد از ظهر
به كنار هر گلي كه مي رسيدم
مي خواستم تمام پروانه هاي جهان را خبر كنم
بر شاخه ها که مي نشستم
سرود سبز سوت و سكوت را
براي جوجه هاي كوچك گنجشك مي خواندم
تا مادر بزرگ بيايد
و از بيم سقوط و سستي شاخه بگويد
تابستان كودكي ام تنها
با گيلاس سرخ باغ و مهر مادربزرگ
معنا مي گرفت
حالا ، از انعكاس سرخ گيلاس ها خبري نيست
شاخه ها توان وزن مرا ندارند
و گنجشك هاي شوخ شاخه نشين
به زباني غريب سخن مي گويند
خيلی غريب

نشانه های زرد
ایست
ایستگاه
و توقف های پیاپی پیاله ی انگشت نشین
میان لبهای هین جمع خمار.
تمام نشانه ها خلاصه می شود
در فلاسکی چای قلم نقاشی
و بومی با زمینه ای پر از رنگ بنفش.
بازی خوردیم
برگ برنده دست ما بود
تو با ما بودی و
همه محو نگاه اثیری تو به فنجان پر از قهوه قجری.
چقدر با سر انگشت ترد اشاره ات
روی شرجی شیشه نوشتی
“پری آمد”
پری کوچک غمگینی که….
چقدر صبح با صدای نی لبکی از خواب برخاستیم و
هی شب با بوسه ای مردیم.
باشد خط و نشان بکش!
اما هر خطی از صداقت
پرتویی از سراغ این راز سر به مهر
نشانی از مسیرو مدارا نیست!…باور کن.
….
حالا خواهی دید چطور
در غبار این کوچه با سپور خیال اهالی سنگ و سیمان
دنیا را تا آخر نمی دانم کجامی گردیم.
از نو شروع میکنیم چه خیال
دست ماه بلند آسمان هم که آبی است.
فقط پیاله شکسته
قلم شکسته
واین دل بی صاحب بی درمان
همین خوب است
من همین آسمان آبی فال خواخه شهرم را می خواهم
فقط تو بمان.


می پرسی از دانشگاه و روزمان . برایم از آن نیمکت های سبز می گویی که اولین بار ما را آنجا دیدی . برایت از پاییز های عاشقی می گویم روی همان نیمکت ها و تو از دفتر خاطراتت می گویی . می پرسی هنوز در آن روزها نفس می کشی ؟ می خواهم بگویم نه، اما صدایم خفه میشود وقتی چشمم روی صورت تک تک آنها که هو می کنند درجا میزند ...می گویم روزگار کثیفی است نازنین . می گویی نه همه چیز زیباست . می گویم دور افتاده ای از وطن زیبا می بینی آسمان را . می گویی انتظار زلزله می کشی . می گویم این خاک حتی اگر بلرزد بنای ظلم نلرزد و باز بربریت به رهبری رسد . می گویی یادش بخیر روزهای بارانی طوسی او و ما که برای او چقدر کتک خوردیم و تو را که دیدم یا ندیدمت بین بچه ها !! یادش بخیر روزهای سرد آذر هشتادو یک را . این روزها سیاست بیشتر به بساط مادربزرگ ها شبیه است و زنانی که در کوچه های بی حوصلگی غروب، روی پله های تفاخر، از شوهر هایشان می گویند .حتی بیوه زنان هنوز باور ندارند شوهر مرده اند و از فعل مضارع و مسقبل می گویند برای شبهایشان . می گویی به آینده نگاه کن . می خندم به آینده ای که تو تلفظ می کنی . باران که نزند گندم نروید . می پرسی هنوز نشسته ای روی همان نیمکت ؟ تا از روی آن بلند نشوی قله را نخواهی دید . می گویم هوا کثیف است قله را چه بنشینی و چه بر خیزی نخواهی دید . می گویی تاکی می خواهی روی این سرد مرده خاطره ورق بزنی . می گویم دفتر خبرم را ورق می زنم نه دفتر شعرهای آرمانی ام را .حتی چندشم می شود که بنویسم از برادری که برادرش را هو می کند در این وانفسای بی کسی ها و درد مشترک ها . حتی خجالت می کشم که از جمعیت بگویم و دانشجویان آرمان خواهمان !!!!. حتی خجالت می کشم ابتذال را ببینم که به روی او قهقه می زند و او اینچنین با وقار ایستاده است که چه بشود . می خواهی صدای بچه ها را بشنوی . دل خوش نکن به این سوت و کف ها . دل خوش نکن .می خواهی بشنوی سخنرانی رفیق قدیم را . می نویسم روی کاغذ کاهی های دفتر خبرم اسمت را و نگاهم می کاود جمعیت را . امروز تلخ بود برادر . تلخ تر از تمام دقایقی که آزادی به بند کشیده شد و عشقم محبوس . تلخ تر از روزی که تو برای همیشه رفتی و تلخ تر از دماوند محو شده در سرب و دود.امروز تلخ بود و سرخی پلاکاردها و شعار ها آزارم می داد . امروز تلخ بود و تو نمی دانی چقدر سرما گزنده بود . نبودی تا برایت بگویم امروز به این باور رسیدم که فردا هنوز حمالی دیروز را می کند و و انسان حمالی هر دویشان ... نمی خواهم به دروغ از امید بنویسم . چشمهایم سالهاست باز باز است حتی شبها که خواب فردا را می بیند

توي ژاپن: جوان اولي از عشق جوان دومي نسبت به دختر محبوبش متاثر ميشه و خودكشي مي كنه! جوان دومي هم از مرگ همنوع خودش اونقدر اندوهگين ميشه كه خودكشي مي كنه! بعدش براي دختر ژاپني هم چاره اي جز خودكشي نيست!
توي اسپانيا: مرد اولي توي دوئل ، مرد دومي رو از پاي در مياره و با زن محبوبش به آمريكاي جنوبي فرار مي كنن!
توي انگلستان: دو تا عاشق با كمال خونسردي حل قضيه رو به يه شرط بندي توي مسابقه ء اسب سواري موكول مي كنن! اسب هر كدوم برنده شد ، معشوق مال اون ميشه!
توي فرانسه: خيلي كم كار به جاهاي باريك مي كشه! دو تا مرد با همديگه توافق مي كنن كه خانم مدتي مال اولي و مدتي مال دومي باشه!
توي استراليا: دو تا مرد بر سر ازدواج با معشوق مشترك سالها مشاجره مي كنن! اين مشاجره اونقدر طول مي كشه تا يكي از طرفين پير بشه و بميره ، يا از يه مرضي بميره! اونوقت اونكه زنده مونده با خيال راحت به مقصودش مي رسه!
توي قفقاز: جوان اولي دختر محبوب رو بر مي داره و فرار مي كنه! دومي هم دختر رو از چنگ اولي مي دزده و پا به فرار مي ذاره! باز اولي همين كار رو مي كنه و اين ماجرا دائما« تكرار ميشه!
توي نروژ: معشوقه ء دو مرد براي اينكه به جدال و دعواي اونها خاتمه بده خودشو از بالاي ساختمون مرتفعي ميندازه پايين و غائله ختم ميشه!
توي آفريقا: قضيه خيلي ساده ست و جاي اختلاف نيست! دو تا مرد ، زني رو كه مي خوان عقد مي كنن و علاده بر اون ، بيست تا زن ديگه هم مي گيرن!
توي مكزيك: كار به زد و خورد خونيني مي كشه و يكي از طرفين كشته ميشه! ولي بعدش اونكه رقيبش رو كشته از دختر مورد نظر دلسرد ميشه و دخترك بي شوهر مي مونه!
توي آمريكا: حل قضيه بستگي به زن داره و هر كس رو انتخاب كرد با اون ازدواج مي كنه!
توي ايران: فقط پول موضوع رو حل مي كنه! پدر و مادر دختر مي شينن با همديگه مشورت مي كنن و خواستگاري كه پولدار تر و گردن كلفت تره رو انتخاب مي كنن! عاشق شكست خورده اگه توي عشقش جدي باشه يا بايد خودشو بكشه يا رقيب رو از ميدون به در كنه يا افسردگي مي گيره و ...








