وقتى كه ترك ديار كرده بود ، پدر و او رفته بودند و حالا كه برگشت ، مادر .
در خانه ى خالى ميان كارتن هايى كه قبل از سفر پرشان كرده بود ، نشست .
نمىخواست ، يعنى اميدوار بود كه بازگشتش چنين نباشد .اين آخرسرى ها خوابش را می ديد كه همواره نگرانش بود .
گفت : جاى نگرانى نيست ، ديگر بزرگ شده ام و حالا من بايد نگران بچّه هايم باشم .
مادر گفت : نوه دار هم كه بشى ، براى من ، تو هنوز همان كوچولوى تقس و شيطان و شورشى هستى .
مهماندار گفت : داخل هواپيما ، سيگار كشيدن ممنوع است .
گفت : ببخشيد ..؟
مهماندار حرفش را تكرار كرد ، سيگار ، وبا اشاره اى سيگار خاموش ميان دو انگشتش را نشان داد .
......
به خود آمد ، هنوز از گيج وگنگى خبر در نيامده بود . هنوز هم صداى مادر در گوشش بود كه گفته بود : مادر ، نگران من نباش ، حالم خوب خوبه ، اين ها زيادى شلوغش كرده اند. ميگى نه ، از دكتر بپرس .
گفت : مادر ، چه كار دكتر دارم ، اگر حالت خوب نيست ، اگر فكر می كنى آنجا فايده ندارد ، بيارمت اينجا ، دوسه ماهى اين جا باش همّه چيزش هم بامن .
گفته بود : نه مادر ، اگر هم قرار باشه چيزى بشه ، دوست دارم اين جا بشه . خيالم راحته و جايم را هم پيش خريد كرده ام .
چيزى نمىتوانست بگويد ، فقط دعا می كرد كه قبل از رفتنش خبرى نشود كه شد .
_ : چه خبرته قيافه مادر مرده ها رو به خودت گرفتى ؟
روى صندلى بغل دستى نشسته بود و پايش را از كفش در آورده بود و كف پاى راستش را روى صندلى گذاشته بود و دو تا دستش را حلقه كرده بود دور زانويش ، درست مثل آن وقت ها كه روى پيشخوان آشپزخانه ، به طرف نهارخورى مى نشست و مشروب خوردنش را تماشا مىكرد. لب پايينش را بيرون داد ، درست مثل بچّه ها كه قهر مىكنند ويا خودشان را لوس می كنند ، گفت ؛ برايت لباس مشكى آوردم ولى مثل اينكه به دردت نمی خورد .
جواب داد : نه ، اين همانى است كه با هم براى مراسم پدر خريده بوديم ، يادت هست ؟
خسته شده بود ، ديگر اشكش در نمی آمد ، با هر كس كه روبرو ميشد ، بغلش می كردند و آن چنان زارى می كردند كه انگار مادر خودشان مرده .
پيش بينى مىكرد كه دو سه هفته خسته كننده خواهد داشت . می دانست همه نگاه ها سرزنش بار خواهد بود و با نگاهشان مسئوليت مرگ مادر را به گردنش خواهند گذاشت و خواهند گفت ؛ به موقعش كه نيامد ، حالا هم لابد آمده تا ارثش را بگيرد و برگردد .
رو كرد به او وگفت : ميبينى اين ها هر كدام براى خودشان قاضى شده اند وبه خودشان حقّ قضاوت مىدهند و متّهم بدبخت را تا حدّ اعدام هم پيش ميبرند .
جواب داد : عزيز دلم آرام باش ، وقتى ناراحتى ، نفس ات تند تند می زند و نمی توانم سرم را روى شانه ات بگذارم .
.....
به خاكسپارى نرسيده بود ولى به مراسم ختم رسيده بود ، نفرت داشت از اين كه دو ساعت تمام دم در مسجد بايستد و جواب تسليت ديگران را كه براى رفع تكليف آمده اند ، بدهد .
هنوز گيج و منگ بود ، روز رفتن ، مادر سخت بغلش كرده بود ، تنها بودند ، كسى از رفتنش خبر نداشت ، قرار بود وقتى كه رسيد به همه بگويند .
مادر گفته بود كه : ميدانم ديگر همديگر را نمی بينيم . بگذار درست مثل وقتى كه بچّه بودى بغلت كنم .
_ : باز كه رفتى تو فكر ، تو بايد به خودت هم برسى ، يه نگاه تو آينه به خودت بيانداز .
يادش آمد كه ريشش را از روزى كه خبر را شنيده ، نتراشيده و حسابى تمام صورتش را پوشانده .
_ : نگاه كن باز هم دارى ميشى رابينسن كروزوئه .
قبلن هم كه دعواشون شده بود و تصميم گرفته بودند هم ديگر را ديگر نبينند هم ريشش را نزده بود . بعد از دو ماه زنگ در خورده شد و وقتى در را باز كرد ، دختر خيلى جدّى گفته بود ؛ ببخشيد آقاى رابينسون كروزوئه ، فكر می كنم كه اشتباه آمده ام. من اينجا منتظر شان ميشم تا برگردند ، و مرد را مجبور كرد كه اوّل ريشش را بزند و بعد كه آمد ، پريد تو بغلش .
_ : حالا شدى مرد هميشگى خودم .ديگر هم با هيچ قهرى از پيشت نخواهم رفت .
ولى رفت و مرد از دور ناظر رفتنش بود ، و هيچ كارى از دستش بر نمی آمد ، هيچ وقت اينچنين عاجز نشده بود .
مردد بود كه بتراشد يا نتراشد ، اصلن حوصله اشو نداشت .
اصرار كردند كه شب را ، بعد از مراسم بماند كه نماند .می خواست شب اوّل را تنها ، خانه مادر بخوابد كه برادر ها نگذاشته بودند ، مى ترسيدند كه وا بدهد .
پس با قول اينكه برگرد ، شب به خانه حودش برگشت .
......
درى را باز كرد كه هفت سال هيچكس جرات باز كردنش را نداشت . همه چيز همان طورى بود كه موقع ترك خانه گذاشته بود . همه چيزش را بخشيده بود جز كتاب ها كه تا آن لحظه در كارتن ها آرميده بودند.
تعجب نكرد كه دختر را روى پيشخوان آشپزخانه ديد.
_ : نمى خواهى ريشت را بتراشى
مىخواست ولى ........................
باز هم لب پايينى را بيرون داده بود وخودش را داشت لوس می كرد .
گفت : جمعش كن اون لب و لوچه رو از تو كوچه ،وحنديدند و همديگر را بغل كردند .نتوانست زياد آنجا بماند ، بايد بر می گشت ، قول داده بود.
چند شاخه گل ميخك گرفت كه روى سنگ پدر بگذارد ، پدر عاشق ميخك بود ومتنفر از گلايول . براى مادر سنگ موقت گذاشته بودند .می دانست كه مادر چه می خواهد ، ياس زرد وبيدمشك را از باغچه خانه كنده بود ، خود مادر كاشته بود . تمام روز را با پدر و مادر و او گذراند . اين طور بيشتر دوست داشت . براى او هم يك شاخه رز زرد گذاشت .
_ : اصلن كى گفته زرد رنگ نفرته ، من كه ميگم رنگ عشقه .
همين كافى بود كه زرد ، رنگ عشق باشد و هر چيز زردى سمبل عشقشان .
همه جا را دنبالش گشته بودند ، حتّا در كتابفروشى پاتوقش برايش پيغام گذاشته بودند .نگرانش شده بودند چون تمام روز ناپديد شده بود . حوصله توضيح دادن نداشت ،سرى تكان داد و پرسيد ؛ خبرى شده .
بچه ها از آن طرف زنگ زده بودند ، می خواستند ببيند كه هنوز تصميم دارى خانه را نگه دارى يا نه ؟
گفت ديگر مهّم نيست ، همه را با هم می فروشم وفروخت و پول را يكجا حواله كرد براى بچّه ها . همه ثعجب كرده بودند چرا كه هفت سال آن ها را مصرانه نگه داشته بود و می گفت ؛ اين ها تنها ريشه هاى باقيمانده برايم هستند ، نميگذارم كه اين ها را هم از من بگيرند .
باز هم لب پايينش را بيرون آورد و گفت ؛ پس من چى ؟خودت چى؟
كنارش نشسته بود وكفشش را در آورده بود وپاى راستش را روى صندلى گذاشته بود و دستانش را دور زانو حلقه زده بود .
مرد سر دختر را گرفت و گذاشت روى شانه هايش ، درست مثل اوّلين بار كه تو سينما سرش را گذاشت روى شانه اش.
مادر وپدر هم كنارشان ، آنور راهرو نشسته بودند .
مهماندار گفت : لطفن سيگارتان را روشن نكنيد تا چند لحظه ديگر به مقصد می رسيم .
دختر خنديد ، پدر و مادر هم .
در خانه ى خالى ميان كارتن هايى كه قبل از سفر پرشان كرده بود ، نشست .
نمىخواست ، يعنى اميدوار بود كه بازگشتش چنين نباشد .اين آخرسرى ها خوابش را می ديد كه همواره نگرانش بود .
گفت : جاى نگرانى نيست ، ديگر بزرگ شده ام و حالا من بايد نگران بچّه هايم باشم .
مادر گفت : نوه دار هم كه بشى ، براى من ، تو هنوز همان كوچولوى تقس و شيطان و شورشى هستى .
مهماندار گفت : داخل هواپيما ، سيگار كشيدن ممنوع است .
گفت : ببخشيد ..؟
مهماندار حرفش را تكرار كرد ، سيگار ، وبا اشاره اى سيگار خاموش ميان دو انگشتش را نشان داد .
......
به خود آمد ، هنوز از گيج وگنگى خبر در نيامده بود . هنوز هم صداى مادر در گوشش بود كه گفته بود : مادر ، نگران من نباش ، حالم خوب خوبه ، اين ها زيادى شلوغش كرده اند. ميگى نه ، از دكتر بپرس .
گفت : مادر ، چه كار دكتر دارم ، اگر حالت خوب نيست ، اگر فكر می كنى آنجا فايده ندارد ، بيارمت اينجا ، دوسه ماهى اين جا باش همّه چيزش هم بامن .
گفته بود : نه مادر ، اگر هم قرار باشه چيزى بشه ، دوست دارم اين جا بشه . خيالم راحته و جايم را هم پيش خريد كرده ام .
چيزى نمىتوانست بگويد ، فقط دعا می كرد كه قبل از رفتنش خبرى نشود كه شد .
_ : چه خبرته قيافه مادر مرده ها رو به خودت گرفتى ؟
روى صندلى بغل دستى نشسته بود و پايش را از كفش در آورده بود و كف پاى راستش را روى صندلى گذاشته بود و دو تا دستش را حلقه كرده بود دور زانويش ، درست مثل آن وقت ها كه روى پيشخوان آشپزخانه ، به طرف نهارخورى مى نشست و مشروب خوردنش را تماشا مىكرد. لب پايينش را بيرون داد ، درست مثل بچّه ها كه قهر مىكنند ويا خودشان را لوس می كنند ، گفت ؛ برايت لباس مشكى آوردم ولى مثل اينكه به دردت نمی خورد .
جواب داد : نه ، اين همانى است كه با هم براى مراسم پدر خريده بوديم ، يادت هست ؟
خسته شده بود ، ديگر اشكش در نمی آمد ، با هر كس كه روبرو ميشد ، بغلش می كردند و آن چنان زارى می كردند كه انگار مادر خودشان مرده .
پيش بينى مىكرد كه دو سه هفته خسته كننده خواهد داشت . می دانست همه نگاه ها سرزنش بار خواهد بود و با نگاهشان مسئوليت مرگ مادر را به گردنش خواهند گذاشت و خواهند گفت ؛ به موقعش كه نيامد ، حالا هم لابد آمده تا ارثش را بگيرد و برگردد .
رو كرد به او وگفت : ميبينى اين ها هر كدام براى خودشان قاضى شده اند وبه خودشان حقّ قضاوت مىدهند و متّهم بدبخت را تا حدّ اعدام هم پيش ميبرند .
جواب داد : عزيز دلم آرام باش ، وقتى ناراحتى ، نفس ات تند تند می زند و نمی توانم سرم را روى شانه ات بگذارم .
.....

به خاكسپارى نرسيده بود ولى به مراسم ختم رسيده بود ، نفرت داشت از اين كه دو ساعت تمام دم در مسجد بايستد و جواب تسليت ديگران را كه براى رفع تكليف آمده اند ، بدهد .
هنوز گيج و منگ بود ، روز رفتن ، مادر سخت بغلش كرده بود ، تنها بودند ، كسى از رفتنش خبر نداشت ، قرار بود وقتى كه رسيد به همه بگويند .
مادر گفته بود كه : ميدانم ديگر همديگر را نمی بينيم . بگذار درست مثل وقتى كه بچّه بودى بغلت كنم .
_ : باز كه رفتى تو فكر ، تو بايد به خودت هم برسى ، يه نگاه تو آينه به خودت بيانداز .
يادش آمد كه ريشش را از روزى كه خبر را شنيده ، نتراشيده و حسابى تمام صورتش را پوشانده .
_ : نگاه كن باز هم دارى ميشى رابينسن كروزوئه .
قبلن هم كه دعواشون شده بود و تصميم گرفته بودند هم ديگر را ديگر نبينند هم ريشش را نزده بود . بعد از دو ماه زنگ در خورده شد و وقتى در را باز كرد ، دختر خيلى جدّى گفته بود ؛ ببخشيد آقاى رابينسون كروزوئه ، فكر می كنم كه اشتباه آمده ام. من اينجا منتظر شان ميشم تا برگردند ، و مرد را مجبور كرد كه اوّل ريشش را بزند و بعد كه آمد ، پريد تو بغلش .
_ : حالا شدى مرد هميشگى خودم .ديگر هم با هيچ قهرى از پيشت نخواهم رفت .
ولى رفت و مرد از دور ناظر رفتنش بود ، و هيچ كارى از دستش بر نمی آمد ، هيچ وقت اينچنين عاجز نشده بود .
مردد بود كه بتراشد يا نتراشد ، اصلن حوصله اشو نداشت .
اصرار كردند كه شب را ، بعد از مراسم بماند كه نماند .می خواست شب اوّل را تنها ، خانه مادر بخوابد كه برادر ها نگذاشته بودند ، مى ترسيدند كه وا بدهد .
پس با قول اينكه برگرد ، شب به خانه حودش برگشت .
......

درى را باز كرد كه هفت سال هيچكس جرات باز كردنش را نداشت . همه چيز همان طورى بود كه موقع ترك خانه گذاشته بود . همه چيزش را بخشيده بود جز كتاب ها كه تا آن لحظه در كارتن ها آرميده بودند.
تعجب نكرد كه دختر را روى پيشخوان آشپزخانه ديد.
_ : نمى خواهى ريشت را بتراشى
مىخواست ولى ........................
باز هم لب پايينى را بيرون داده بود وخودش را داشت لوس می كرد .
گفت : جمعش كن اون لب و لوچه رو از تو كوچه ،وحنديدند و همديگر را بغل كردند .نتوانست زياد آنجا بماند ، بايد بر می گشت ، قول داده بود.
چند شاخه گل ميخك گرفت كه روى سنگ پدر بگذارد ، پدر عاشق ميخك بود ومتنفر از گلايول . براى مادر سنگ موقت گذاشته بودند .می دانست كه مادر چه می خواهد ، ياس زرد وبيدمشك را از باغچه خانه كنده بود ، خود مادر كاشته بود . تمام روز را با پدر و مادر و او گذراند . اين طور بيشتر دوست داشت . براى او هم يك شاخه رز زرد گذاشت .
_ : اصلن كى گفته زرد رنگ نفرته ، من كه ميگم رنگ عشقه .
همين كافى بود كه زرد ، رنگ عشق باشد و هر چيز زردى سمبل عشقشان .
همه جا را دنبالش گشته بودند ، حتّا در كتابفروشى پاتوقش برايش پيغام گذاشته بودند .نگرانش شده بودند چون تمام روز ناپديد شده بود . حوصله توضيح دادن نداشت ،سرى تكان داد و پرسيد ؛ خبرى شده .
بچه ها از آن طرف زنگ زده بودند ، می خواستند ببيند كه هنوز تصميم دارى خانه را نگه دارى يا نه ؟
گفت ديگر مهّم نيست ، همه را با هم می فروشم وفروخت و پول را يكجا حواله كرد براى بچّه ها . همه ثعجب كرده بودند چرا كه هفت سال آن ها را مصرانه نگه داشته بود و می گفت ؛ اين ها تنها ريشه هاى باقيمانده برايم هستند ، نميگذارم كه اين ها را هم از من بگيرند .
باز هم لب پايينش را بيرون آورد و گفت ؛ پس من چى ؟خودت چى؟
كنارش نشسته بود وكفشش را در آورده بود وپاى راستش را روى صندلى گذاشته بود و دستانش را دور زانو حلقه زده بود .
مرد سر دختر را گرفت و گذاشت روى شانه هايش ، درست مثل اوّلين بار كه تو سينما سرش را گذاشت روى شانه اش.
مادر وپدر هم كنارشان ، آنور راهرو نشسته بودند .
مهماندار گفت : لطفن سيگارتان را روشن نكنيد تا چند لحظه ديگر به مقصد می رسيم .
دختر خنديد ، پدر و مادر هم .

۱- يقه اولين خواستگار رو بچسبيد كه شايد تنها شتر بخت شما باشه.
۲- ناز و لفت و ليس رو بذاريد كنار.
۳- در معرض ديد باشيد، گذشت اون زمان كه ميگفتن: من اون دختر نارنج و ترنجم كه از آفتاب و ازسايه مي رنجم.
۴- سن ازدواج رو بيارين پايين، همون 17 يا 18 خوبه. بالاتر كه برين همچين بگي نگي از دهن ميافتين.
۵- تموم دوست پسراتونو تهديد به ازدواج كنيد، اگه موندن چه بهتر، نموندن دورشون رو درز بكشيد.
۶- دعاي باز شدن بخت رو دور گردنتون آويزون كنيد، يه وقت كتابشو دور گردنتون آويزون نكنيد كه گردن لطيفتون كج ميشه.
۷- پسرهاي فاميل بهترين و در دسترسترين طعمهها هستند، رو هوا بقاپيدشون.
۸- رو شكل و شمايل ظاهري پسرها زياد حساسيت به خرج نديد، پسرهاي خوشگل، هستن دچار مشكل...!
اگر نمي خواهيد تبديل به ترشي شويد بر روي ادامه متن کليک کنيد...
ادامه مطلب...
۲- ناز و لفت و ليس رو بذاريد كنار.
۳- در معرض ديد باشيد، گذشت اون زمان كه ميگفتن: من اون دختر نارنج و ترنجم كه از آفتاب و ازسايه مي رنجم.
۴- سن ازدواج رو بيارين پايين، همون 17 يا 18 خوبه. بالاتر كه برين همچين بگي نگي از دهن ميافتين.
۵- تموم دوست پسراتونو تهديد به ازدواج كنيد، اگه موندن چه بهتر، نموندن دورشون رو درز بكشيد.
۶- دعاي باز شدن بخت رو دور گردنتون آويزون كنيد، يه وقت كتابشو دور گردنتون آويزون نكنيد كه گردن لطيفتون كج ميشه.
۷- پسرهاي فاميل بهترين و در دسترسترين طعمهها هستند، رو هوا بقاپيدشون.
۸- رو شكل و شمايل ظاهري پسرها زياد حساسيت به خرج نديد، پسرهاي خوشگل، هستن دچار مشكل...!
اگر نمي خواهيد تبديل به ترشي شويد بر روي ادامه متن کليک کنيد...
ادامه مطلب...

چطوري دلمون اومد / با ابروي يه دختر / ما بازي کنيم / که زندگيش بشه مختل …

به دنبال وقايعي که اخيرا در مورد زهرا امير ابراهيمي اتفاق افتاد دو خواننده جوان به منظور همدردي با وي و در انتقاد از آناني که در اين زمينه به هر نحو عملکردي غيرقابل قبول داشته اند، ترانه اي تکان دهنده و حزن انگيز به سبک رپ را تنظيم کرده اند و از طريق اينترنت در دسترس علاقمندان قرار داده اند. اين ترانه را میتوانید ازاینجا دانلود کنید
متن کامل اين ترانه تکان دهنده به شرح زير است. اميدواريم با خواندن آن بيشتر به خود بياييم….
هيشکي نگفت يه دختره
تنها تو اين شهر شلوغ
بين نگاه هرزه
مردم سرتاپا دروغ
چه حالي داشت وقتي همه
آرزوهاش مرده بودن
وقتي که دست هاي پليد
آبروشو برده بودن
هيشکي نفهميد چي کشيد
وقتي که مرگشو مي ديد
توي هجوم نعره ها
هيشکي صداشو نشنيد
بدون دروغ نيست
اين حرف ها داره صحت
همه ماها شديم
يه مار چهار و سه خط
ماييم وارث درد
ماييم باعث مرگ
غيرت ايراني ها رو
صاعقه زد
حرف ها بحث ها
رفت روي اعصاب
شد کابوس برگ
کم کم خواست به صدا دربياره ناقوس مرگ
دختر ايراني ناموس تو ناموس من
چرا کاري کرديم خودش بره به پابوس مرگ
چطوري دلمون اومد
با ابروي يه دختر
ما بازي کنيم
که زندگيش بشه مختل
تو کنج اتاق
تکيه داده اون تنها
خدا اشکو به اون
هديه داده بود شبها
ولي حالا شب و روز
چشم ها تشنه اشک
طوري که ديگه تموم شده بود
چشمه اشک
گقت به خدا
اي خداي من
فقط يه خواهش
به من بگو همه اينها فقط يه خوابه
ولي خواب نيست
دخترک بيدار بود
دخترک بازيچه جماعت بيکار بود
بيمار شد
از تهمت هاي کثيف و نابجا
اي خدا بده دخترو از دسيسه ها نجات
پس کجا رفته
غيرت مرداي اين شهر شلوغ
تموم شهر پر شده از مردم سر تا پا دروغ
بيمار شد
از تهمت هاي کثيف و نابجا
اي خدا بده دخترو از دسيسه ها نجات
تا به حال همچين بلايي سرت نيومده
که اگه بياد مي گي بلا از اين بدتر اومده؟
ولي کدوم ما جامونو گذاشتيم جاش
که ببينيم چي مي کشه
ما هم بسوزيم پاش
کاش ياس مي مرد همچين روزي نبود
که غيرت بميره به دست يه خنجر عمود
خنجر به دست يکي بود
ماهمکارشيم
که توي جهنم
ما هم با اون هم بالشيم
خطاب به اون پسر
که چقدر مي توني کثيف باشي
کاري که تو کردي بدتر بود از اسيد پاشي
تو که حاضری خود را بکشی واسه حسین
تو که محرم، سیاه رو میپوشی واسه حسین
حسین گفت اگه دین نیست
باشیم آزاد مرد
نه واسه یه سیدی کثیف کنیم بازار رو گرم
تو که محرم، سیاه رو میپوشی واسه حسین
حسین گفت اگه دین نیست
باشیم آزاد مرد
نه واسه یه سیدی کثیف کنیم بازار رو گرم
اون دختر زحمتها کشيد
تا به شهرتي رسيد
واسه لذت بردن از اسمش
يه مهلتي بديد
گفتيد صحبتي جديده
نوبت همينه
با سرعتي عجيب
چه تهمتي زديد
پس کجا رفته
غيرت مرداي اين شهر شلوغ
تموم شهر پر شده از مردم سر تا پا دروغ
الکي تبصره نزن
خودتو تبرئه کني
تو عقل داشتي
خود تو رهبر خودي
ولي دونسته خودت رفتي عقب گناه
پس بشين تو منتظر غضب خدا
ولي نه، ماهي رو هر وقت که از آب بگيري تازه است
پس بدون که راه براي برگشت باز هست
بايد راه بست به تبليغ بيشتر
و سعي کرد براي تبديل خويشتن
به انسان واقعي
با همه صفات
با انصاف و واقع بين
حاضر واسه دفاع
مي گم به اونهايي
که واسه باقي حرف تشنه ان
شک نکن تو همين حالا سي دي رو بشکن



عامل سي دي هاي غيراخلاقي که از چندي پيش تحت تعقيب پليس امنيت تهران قرار داشت در کشور ارمنستان دستگير و به تهران منتقل شد.
به گزارش جام جم ، سردار عليپور ، رئيس پليس امنيت تهران بعد از ظهر روز گذشته با اشاره به اين خبر گفت : به دنبال پخش سي دي هاي غيراخلاقي در تهران و برخي از شهرهاي کشور ، موضوع به دليل حساسيتي که داشت به دستور دادستان تهران ، در دستور کار ماموران قرار گرفت.
به گزارش جام جم ، سردار عليپور ، رئيس پليس امنيت تهران بعد از ظهر روز گذشته با اشاره به اين خبر گفت : به دنبال پخش سي دي هاي غيراخلاقي در تهران و برخي از شهرهاي کشور ، موضوع به دليل حساسيتي که داشت به دستور دادستان تهران ، در دستور کار ماموران قرار گرفت.
وي افزود: بروز انواع شايعات در ارتباط با سي دي غيراخلاقي ، موجب شد تا پليس امنيت با بررسي و تحقيق به اين سرنخ دست پيدا کند که معلوم شد عامل اين سي دهاي غيراخلاقي روز 27 مهر ماه به صورت قانوني از طريق مرز هوايي از کشور خارج و به کشور ارمنستان متواري شده است.
سردار عليپور تصريح کرد: با بررسي در اين زمينه مشخص شد متهم در شهر ايروان به کار و تحصيل اشتغال پيدا کرده است ، لذا با بهره گيري از توانمندي ها متهم را به کشور منتقل و در ساعت 14:30 بعد از ظهر پنجشنبه متهم هنگام ورود به فرودگاه دستگير و به پليس امنيت منتقل شد.
سردار عليپور تصريح کرد: با صدور قرار قانوني در ارتباط با اين متهم ، تحقيق از وي آغاز و با توجه به اظهارات وي در حال حاضر در جستجوي حلقه مفقوده اي هستيم که مشخص شود اين سي دي چگونه از محل زندگي شخص متهم خارج و به صورت گسترده توزيع شده است.
وي در ادامه با انتقاد از اظهار نظرهاي غيرمسوولانه و شايعات بي پايه و اساس گفت : موضوع به صورت مستقيم به شخص دادستان گزارش شده است و اظهار نظرهاي بي مورد در اين خصوص به پيگيري پرونده آسيب مي رساند. وي افزود: در حال حاضر به دور از شايعات تمام تلاش خود را معطوف عاملان توزيع اين سي دها کرده ايم و در چند روز آينده نتيجه تحقيقات پليس امنيت اعلام خواهد شد.







