تبليغاتX
پابرهنه

پابرهنه

پا برهنه یعنی تشویش اذهان عمومی یعنی یهو پریدن تو بلاگستان با ذهنی مشوش

كودكان ايران زمين . در سايه رژيم ولايت ؟!

نام کودک درايران امروز,بلافاصله با کار کودکان, محروميت تحصيلی کودکان, آزار کودکان, خشونت عليه کودکان, سوءتغذيه کودکان, تجاوز جنسی به کودکان, ازدواج کودکان, اعدام
کودکان, فروش کودکان و در يک کلام: سرکوب گسترده و خاموش کودکان درپهن دشتی به وسعت ایران مترادف است.   

شانزدهم مهر روز جهانی کودک :. کودکان؛ بشرطی که در پی آن باشيم تا آنان را آنطور که می خواهيم و نه آنطور که می بينيم, يعنی به شکل آرمانی توصيف کنيم, مترادف شادی, صداقت, لطافت و شگفتگی هستند. اما نام کودک در ايران امروز که يک استبداد سياه مذهبی بر آن حکومت می کند, بلافاصله با کار کودکان, محروميت تحصيلی کودکان, آزار کودکان, خشونت عليه کودکان, سوءتغذيه کودکان, تجاوز جنسی عليه کودکان, ازدواج کودکان, اعدام کودکان, فروش کودکان و در يک کلام: سرکوب گسترده و خاموش کودکان در پهندشتی به وسعت سراسر ايران مترادف است. کودکان طلاق, اعتياد, فقر و تهيدستی, مفاهيم رايج و شناخته شده جامعه امروز ما هستند. و اين بی علت نيست. نظام اقتصادی حاکم که با حکومتی قرون وسطايی پيوند خورده است, سيستم جامعی از تبعيض ساختاری ايجاد کرده است که مانند هر ساختار تبعيض گرا در آن بی پناه ترين بخش جامعه, يعنی کودکان بيشتر از همه سرکوب می شوند و کمتر از همه از حمايت اجتماعی در برابر انواع تبعيض برخوردار می گردند. بار همه مصائب و آسيب های اجتماعی بر سر آنان آوار می شود, بدون اين که خود نقشی در آن داشته باشند
 
بيکاری و اعتياد پدر, تن فروشی مادر, پراولاد بودن خانواده, و فقر کودکان را قربانی خشونت خانگی می کند و چون مطابق قوانين شرعی و عرفی اسلامی و فرهنگ حاکم کودک ملک خصوصی والدين به شمار می آيد که به آنها اجازه هر نوعی رفتاری را می دهد, بخش مهمی از کودک آزاری ها پنهان می ماند
همين قوانين اسلامی ازدواج دختران 9 ساله را به عنوان بالغ مجاز می شمرد و در جامعه ای که فرهنگ پيشگيری از تولدهای ناخواسته در آن جا نيافتاده است, زمينه ای برای خريد و فروش کودکان در خانواده های فقير و پراولاد, فرار کودکان از خشونت خانگی و قرار گرفتن در معرض خشونت اجتماعی ايجاد می کند و بازاری نيز در حوزه صادرات جنسی برای باندهای قاچاق فراهم می سازد. کودکان در اثر فقر و تهيدستی خانواده ها, طعمه باندهای تبهکار می شوند؛ به بزه کاری رو می آورند, دستگير و اعدام می شوند, در چهارراه ها و خيابان ها و ميادين شهرهای بزرگ به تکدی گری و مشاغل کاذب ديگر ناگزير می گردند, يا به طرزی ظالمانه و غير انسانی در مزارع, کوره پزخانه ها و کارگاههای تاريک قالی باقی استثمار میشوند...
+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و پنجم مهر 1385ساعت 20:15  توسط امیر آسمانی   | 

انشاء

 

نام و نام خانوادگي: کاظم ترک زاده تربيزي    

 کلاس : دبستان

موضوع انشاء : از شعر زير چه مفهومي را برداشت ميکنيد ؟

از اون بالا کفتر ميايه يک دانه دختر ميايه !
سيا بغل جا جا ، تو منه ديوامه کردي !

 

مـــدادم را در قــــلب سفيد کاغذ فــــشار مي دهـــــم تا انشاء ام آغاز شود .
اين شعر خيلي با مفهوم ميباشد و من از اين شعر خيلي برداشت ميکنم
ما هميشه از داخل تلويزيون نگا ميکنيم و پدر من خيلي توي کف اين دختر
افغانيه ميباشد و مادرم غيرتي ميشود و به همين دليل پدرم هر شـــــــب
شام نخورده ميباشد . مادرم وقتي که خيلي قاطي مي باشد در غذاي پدرم
مرگ موش ميريزد ولي پدرم خيلي قوي است و هنوز زنده ميباشد .
ما اين شعر را در ماشين گوش ميدهيم و پدرم جو زده ميباشد و ما خــــيلي
ته چرخ ميکنيم .
پدرم اين شعر را براي مادرم ميخواد و به او ميگويد :
" اي دخــتر افغاني من يه ايراني هستم "
ولي مادرم خيلي شاکي ميباشد و با لقد به اونجاي پدرم مي کوبد .
ما خيلي به مهماني ميرويم و يکبار پدرم در يک مهماني با اين آهنگ در حال
انجام حرکات موزون بود که ما را گرفتن و تا صبح در بازداشت بوديم و خـــيلي
خوش گذشت .
پدر من هميشه توي حمام اين آهنگ را ميخواند و خيلي صداي پدرم ****
ميباشد و مادرم آبگرمکن را خاموش ميکند و پدرم هميشه بـــــــــعد از حمام
به صورت قنديل ميباشد .
پدر من هر شب به برنامه عسل جون زنگ ميزند و خيلي آهنگ در خواست
ميکند ولي همه دارند دنبال گيتار اون آقاي تو دماغي ميگردند و کسي پدرم
را به پشم هاي زير بغلش هم به حساب نمي آورد!
من و پدر و مادرم به شعر و ادبيات خيلي دوست داريم و من از اين شعر خيلي
برداشت کردم و اين بود انشاء من ....

 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و پنجم مهر 1385ساعت 20:11  توسط امیر آسمانی   | 

ساعت عشق

آمد و گذشت ...

 شاید بهتر بود بر سر راهش نمی ایستادم ...

اما چکنم خانه من کنار جاده بود و دسته گلی نیز در دست داشتم .

با من سخن گفت ...

 شاید بهتر بود که جوابش را نمیدادم ...

اما چکنم سپیده صبح از پنجره اتاقم سر به درون کرده بود و در باغ گلهای بهاری عطر افشانی می کردند.

قلبم را اسیر او دیدم ...

 شاید بهتر بود که بدین زودی تسلیمش نمیشدم ...

اما چکنم وقتی که دل صاحب اختیار باشد عقل کاری نمی تواند بکند.

 رفت وگفت فردا برمیگردد...

 شاید بهتر باشد که دیگر انتظار او را نکشم و وقتی هم که آمد در به رویش نگشایم...

اما چکنم فردا دوباره سپیده بهاری انگشت بر در اتاقم خواهد زد و دوباره دلم در انتظار ساعت عشق فریاد بی تابی بر خواهد داشت.

+ نوشته شده در  چهارشنبه دوازدهم مهر 1385ساعت 15:30  توسط امیر آسمانی   |