تبليغاتX
پابرهنه
پا برهنه یعنی تشویش اذهان عمومی یعنی یهو پریدن تو بلاگستان با ذهنی مشوش

زندگی من در دوران کودکی با فحش های پدرم به حکومت شکل گرفت. این ناسزاها اولین مرحله شکل گیری جهت گیری سیاسی من به شمار میومد(حالا نخندین تو رو خدا! هر کسی یه طور بوده خب). یعنی من بالقوه مخالف حکومت بودم! البته پدرم پای برهنه به استقبال امام رفته بود و به روایت فامیل این آدم ما رو از داشتن تلویزیون محروم کرده بود تا صور قبیحه رو نبینیم! ولی بعد از انقلاب دیگه سرش به مهر نخورد و سجاده رو بوسید و به کناری گذاشت! به جز ماههای مبارک رمضان! فحش های سیاسی پدر یه نوع تخلیه کردن خودش و یا تفریح به حساب میومد که منم مثل اون یاد گرفته بودم! البته گرایش سیاسی ام بعد از دوره راهنمایی و وارد شدن به دبیرستان بیشتر محتوایی شد تا ناسزایی! بعدش هم که آشنایی با شریعتی بود که لعنت می فرستم به معلمی که با من چنین کرد. شریعتی رو به من شناسوند ولی دیگه ادامه نداد تا دیگرانی رو هم بشناسم. گویی رسالتش در همین بود.

خود این معلمم وقتی تو این باغها بود خونه ای درب و داغون اجاره کرده بود تو نقطه ای دور افتاده کرج ولی بعد زد تو خط کلاس کنکور و این حرفا و خونه ای خرید و مبلمانی چید و من و امثال من هنوز تو شریعتی لول می خوردیم! خودم رو زاده شده برای نجات بشریت می دونستم و با این دیدگاه وارد دانشگاه شدم.

انجمن اسلامی دانشکده حتی یه آدم حسابی هم نداشت. بچه های درسخون اصلن اون دور و برها نمی پلکیدن و کاری به سیاست نداشتن. ولی فحش های سیاسی و بعد اندیشه سیاسی شریعتی من احمق رو به انجمن کشوند. اونهایی که تو انجمن بودن شفته مغزهای بی فکر به لحاظ تحصیلی بودن ولی خیلی زرنگ و سیاستمدار. به لحاظ درسی هم هیچی بارشون نبود. من سال آخر دانشگاه بود که این رو فهمیدم ولی دیر شده بود! می شناختم کسی رو که تو خوابگاه تریاک می کشید و تو دانشکده تسبیح دستش بود و به دخترها تذکر می داد. همه اونهایی که تو انجمن اسلامی بودن به نون نوا رسیدن. خدمت سربازی شون رو تو جهاددانشگاهی گذروندن و شغل هایی هم تو اینطرف و اونطرف بعد از سربازی به هم زدن. ولی منه ساده بی سیاست هنوز فکر می کردم بشریت به من احتیاج داره!

وقتی فوق لیسانس قبول شدم از انجمن زدم بیرون ولی کارم گره خورده بود. گزینش دانشگاه خواستم و یه بازجویی حسابی کردن! جلوی روی حاجی ریدم به هیکل خاتمی و اصلاحات و این حرفها و خودم و نجات دادم. حاجی شاخ در آورده بود! تنها اون لحظه بود که فهمیدم دیگه بشریت احتیاجی به من نداره و باید خودم رو نجات بدم. فوق لیسانس رو به صورت مشروط پذیرفته شدم ولی دیگه می دونستم بالاتر رفتن ممکن نخواهد بود مگه اینکه توبه نامه ای چیزی سر هم کنم! که بلد نبودم. یعنی جبران جر و بحث کردن با نماینده ولی فقیه سر کلاس کار ساده ای نبود!

امتحان اعزام به خارج که شد علاقه ای به شرکت نداشتم چون واضح بود که تو گزینش رد می شم. ولی این احتمال یکی از عوامل بود بقیه عوامل هم نتیجه حماقت و اعتمادم بود. همین که قبول بشم و گزینش ردم کنه یعنی رو شدن پرونده سیاه که پیدا کردن شغل رو هم برام مشکل می کرد. ولی همون سال بچه هایی تو کنکور اعزام شرکت کردن و قبول شدن که حتی یک دستگاه معادلات ساده رو هم نمی تونستن درست حل کنن. ولی راه درست مال اونها بود.

دیروز پای اینترنت که بودم اسم یکی از بچه ها رو سرچ کردم. آخه بین خودمون می گیم: اگه می خوای بدونی جهانی شدی یا نه باید ببینی چند صفحه تو اینترنت با سرچ کردن اسم تو میاد! خلاصه اسم طرف رو سرچ کردم. دو کنفرانس در سالهای ۲۰۰۵ و ۲۰۰۶ شرکت کرده بود و وقتی مقاله هاش رو بازکردم واقعیتش شاخ در آوردم! فرمولهایی که اصلن تو شاخه تحصیلی طرف نبود. شاخه تحصیلی اون طوری بود که اصلن یه سری درس ها رو پاس نکرده بود! ولی حالا بعد از ۵ سال اونم از طرف دانشگاه... فرانسه می ره کنفرانس شرکت می کنه تو ایرلند و اتریش! یعنی ۵ سال طول کشیده تا مقاله ای بنویسه که من باید دیکشنری باز کنم! بعد از مدتی هم بر می گرده. بچه اش که متولد فرانسه است و با پول دانشجویی هم که پس انداز کرده یه خونه ای و حقوق عضویت هیات علمی و ... دکتر فلانی!

حالا کسی که می خواست بشریت رو نجات بده از زور سادگی و بی سیاستی حالا شده یه کارمند که باید از زور چرت خودش رو گاز بگیره! بعدم چشمش به دست رئیس شاسگولش باشه که سر ماه چقدر اضافه کار می ده و ... فکر وام فلان و وام بهمان تا یه ......

من از زندگی فعلی ام راضی ام؟ قطعن ولی تا زمانی که ندیده بودم یکی که واقعن سطحش صفر بود حالا رسیده باشه به مثلن ۳۰ و من که لااقل به خاطر رتبه کنکورم مثلن ۷۰ بودم شدم ۱۰ (منظورم از ۱۰۰). من خودم رو با فلانی مقایسه نمی کنم که پدرش استاد دانشکده مون بود و حالا هم داره خارج دکتری می خونه به پشتوانه پدر. من خودم رو با هم اتاقی خودم مقایسه می کنم که تو درس ریاضی واقعن عاجز بود و حالا باید فرمولهای مقاله اش رو با حیرت نگاه کنم و برای فهم نوشته اش دیکشنری دست بگیرم!

سیاست به من چی داد؟ هیچ! سیاست برای ساده هایی مثل من که زرنگی سیاسی ندارن فقط عقبگرد رو به دنبال داره. حالا باید ساعت رو نگاه کنم و ببینم کی ساعت ۴ میشه تا از اداره فرار کنم! چرا به حرف های مادر دلسوزم گوش نکردم که می گفت: پسرم سیاست مال تو نیست! کار تو نیست! سرت به زندگی ات باشه و اگه تونستی دستی از دیگران بگیر. ولی گوش نکردم. بازی رو کس دیگه ای برد که این حرفها رو بلد بود. بازی رو مهدی تریاکی که زردی دندونهاش از یک کیلومتری پیداست برد که سربازی و کارش رو تو انجمن بدست آورد و حالا مجبور نیست برگرده به روستا شون.

اعتراف آدم رو سبک می کنه حتی اگه اعترافات یه احمق باشه!  


+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و نهم شهریور 1385ساعت 22:40  توسط امیر آسمانی   | 

روز ها می ايند و می روند ، ابر ها فرو می ريزند ، گنجشک ها پير می شوند .

من يقين دارم که اگر همين امروز پنجره روحم را به سوی صدای تو باز نکنم ،

هرگز ! با پرنده ها همسفر نخواهم شد .

اگر تو در کنارم باشی ، اسمان را در جيبم جای می دهم .

اگر تو با من اواز بخوانی ، همه رود ها خاموش به نظاره می ايستند .

هر شب در اتاق کوچکم به يادت فانوس می سازم و انرا به دورترين ستاره ها هديه می دهم .

تو از صبح زيبا تری و در ابتدای تمام دفتر هايم طلوع می کنی .

تو از همه خورشيد ها بزرگتری و در ابتدای تمام اه هايم می درخشی .

بيا ! بيا دست در دست هم نهيم و پا به درون جاده ای بی بازگشت ...

.....


+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و هفتم شهریور 1385ساعت 0:38  توسط امیر آسمانی   | 

به نام خدا


يك ، دو ، بيست و دو ، هفتاد و دو

اول خط ، بعد مستطيل شايد هم مثلث

نظم ، رابطه ، شكست ، آرزو

تو خودت اصلا مي فهمي چي مي گي ؟؟

به نظرت من چرا بايد شبيه داداشه شما باشم ؟؟؟؟

كي گفته ؟

خوب خودت !!!

آهان ، ولي من منظورم اصلا اين نيستا .. يعني احساسم اينجوري نيست


سه ، سي و سه ، سيصد و سي و سه

خواب ، بازگشت ، دوباره بچگي

باور كن نه مزه شيرين آبنبات ، نه ترشي لواشك

كابوس ... كابوس هاي بچگانه !!!

فرض كن بزرگ ترين چيزي كه مي تواني تصور كني

نه ، يعني در قالب تصور كه نمي گنجه

بزرگ ، خيلي بزرگ

پر از آتيشه .. قل مي خوره و مياد طرفت

فرار مي كني و از خواب مي پري ، دوباره مثل هميشه كودكي ها گريه !!!

خدا !!! ، يعني جهنم تو هم اين شكليه  ؟؟؟


چهار ، چهل و دو ، دويست و چهل و چهار

كجاي كاري ؟

كي من ؟

آره ، خوده خودت !!!

همان ساده كوچك هميشگي

دوباره همان كودكي كه دنياي درونش دو برابر بيرونش هيجان داره ، حادثه داره !!!

اگه فك مي كني قراره پوست بندازي ، بايد بگم كه محاله !!!


بيست و يك ، هفتاد و دو ، شصت

تو ، من ، هذلولي ، يك رابطه ساده ...

واقعا ؟؟

نه ولي فرض كن كه اينجوريه !!!

پيانو ، پرواز انگشتان ، آهنگ ، تصادف ، ريل گارد ، قطع دست

خون ، تاندوم هاي آويزون ، هيليكوپتر ، نعش كش

تا هشتاد و چهار كه بشمري من اومدم

نارنجي ، سبز شايد هم كمي مغز پسته اي

كيف قرمز ، كفش قرمز ، لباس قرمز ، دفتر قرمز

كنتراست ، هارموني ، تنوع

واقعا فكر مي كني اينجوري بهتره ؟؟؟

آره ، حداقل اينجوري من راحت ترم !!!


پنج ، بيست وچهار ، بيست و پنج

جاگذاشتن دفتري هميشگي

دوباره مجبورم از كنار تو رد بشم ...

خوب اين خوبه يا بد ؟؟

نمي دونم ولي من كه خيلي اعصابم خورد ميشه

شربت ، شيريني ، آواز ، خنده ، خداوند

فكر بقيه رو نمي كني اينجوري مي خندي ؟؟

نه!!!  چرا ؟؟؟ ... ايراد چيه مگه ؟

نمي دونم ، اصلا بي خيال

ترس ، انتظار ، كاغذ هاي رج رج

خط خطي ، مچاله ، سياه

هذيان ، من ، سنگ ، باز هم من

....


+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و یکم شهریور 1385ساعت 18:8  توسط امیر آسمانی   | 

امريكا
شما به رئيس‌جمهور امريكا می‌گوييد "مادرت رو..."، ولی هيچ اتفاقی نمی‌افتد، شما معروف می‌شويد و دربارهء آن كتاب می‌نويسيد و ميليون‌ها دلار درآمد كسب می‌كنيد. اما بعد از آن، رئيس‌جمهور از شما شكايت کرده و دادگاه شما را مجبور می‌کند که بابت غرامت، همه‌ء پولتان را به رئيس‌جمهور بدهيد!

انگلستان
شما به نخست‌وزير انگلستان می‌گوييد "مادرت رو..."، نخست وزير هم به شما می‌گويد "مادر خودت رو..."!

فرانسه
شما به رئيس‌جمهور فرانسه می‌گوييد "مادرت رو..."، ميليون‌ها نفر از مردم به خيابان‌ها می‌ريزند و در حمايت از شما به رئيس‌جمهور می‌گويند "مادرت رو..."! رئيس‌جمهور هم دربارهء جريحه‌دار شدن احساساتش شعری می‌سرايد و در روزنامه‌ها و راديو و تلويزيون منتشر می‌كند!

ژاپن
شما به نخست‌وزير ژاپن می‌گوييد "مادرت رو...". نخست وزير به شما می‌گويد: "ببخشيد، ولی فكر نكنم مادرم از شما خوشش بياد."!

آلمان
شما به صدراعظم آلمان می‌گوييد "مادرت رو...". پليس به سراغ شما می‌آيد و می‌گويد "لطفاً با مادر صدراعظم كاری نداشته باشيد."!

سوئد
شما به نخست‌وزير سوئد می‌گوييد "مادرت رو...". از مردم رأی‌گيری می‌شود كه آيا شما مادر نخست‌وزير را... يا نه! اگر رأی مثبت داده شود، شما مادر نخست‌وزير را...! اگر رأی منفی داده شود، نخست‌وزير دست شما را در مقابل دوربين‌های تلويزيونی می‌فشارد و برای شما آرزوی موفقيت می‌كند!

تركيه
شما به رئيس‌جمهور تركيه می‌گوييد "مادرت رو...". رئيس‌جمهور اسلحه‌اش را در می‌آورد و به شما شليک می‌كند. اگر شما كُرد باشيد، رئيس‌جمهور مورد تشويق قرار می‌گيرد! وگرنه او را به دادگاه می‌برند، ولی او در بين راه فرار می‌كند و به يونان پناهنده می‌شود!

سوئيس
شما به نخست‌وزير سوئيس می‌گوييد "مادرت رو...". منشی دفتر نخست‌وزير، شماره تلفن مادر نخست‌وزير را به شما می‌دهد تا شخصاً با خودش هماهنگ كنيد!

هند
شما به نخست‌وزير هند می‌گوييد "مادرت رو...". نخست‌وزير شما را دعوت می‌كند و می‌گويد كه مادرش فوت شده و شيشهء خاكستر جسد مادرش را به شما نشان می‌دهد و براي شما آواز می‌خواند و گريه می‌كند. وقتی به خانه برمی‌گرديد، خانواده‌تان را پيدا نمی‌كنيد و سالها به دنبال خانوادهء خود از اين شهر به آن شهر آواره می‌شويد و سرانجام در فقر و غربت، از غم و گرسنگی می‌ميريد و از داستان زندگی شما بيش از هزار و هفتصد فيلم سينمايی ساخته می‌شود!

كانادا
شما به نخست‌وزير كانادا می‌گوييد "مادرت رو...". نخست وزير به مادرش خبر می‌دهد. مادر نخست وزير مقاله‌ای فمينيستی در روزنامه چاپ می‌كند و تبعيض جنسی را به شدت مورد انتقاد قرار می‌دهد و از شما می‌خواهد که پدر نخست‌وزير را مورد خطاب قرار دهيد!

كلمبيا
شما به رئيس‌جمهور كلمبيا می‌گوييد "مادرت رو..."، بعد وصيتنامه‌تان را می‌نويسيد و در اولين فرصت خودتان را دار می‌زنيد. چند روز بعد جسد شما را در حالی که طناب دار بر گردنتان است و با گلوله سوراخ سوراخ شده و با اسيد سوزانده شده‌ايد، پيدا می‌کنند. پزشک قانونی جسد شما را لاشهء سگ تشخيص داده و در حومه‌ء شهر دفن می‌كند.

چين
شما به نخست وزير چين مي‌گوييد "مادرت رو...". نخست وزير هم به طور لفظی شما و خانواده‌تان را...! سپس خانوادهء شما به کرهء ماه تبعيد می‌شوند!

ايتاليا
شما به  نخست‌وزير ايتاليا می‌گوييد "مادرت رو...". روزنامه‌ها خبر رسوايی مادر  نخست‌وزير را چاپ می‌كنند و مافيا بخاطر شهوت شما، به شما پيشنهاد همكاری در زمينهء تجارت پورنوگرافی می‌كند!  نخست‌وزير هم برای تلافی، يك بازی دوستانه بين تيم محبوب خودش و تيم محبوب شما ترتيب می‌دهد و داور بازی را می‌خرد و تيم محبوب شما را با نتيجه‌ء مفتضحانه‌ای شكست می‌دهد!

روسيه
شما به رئيس‌جمهور روسيه می‌گوييد "مادرت رو...". فردای آن روز شما دچار سانحه شده و در يک تصادف اتومبيل كشته می‌شويد. به خانوادهء شما اطلاع داده می‌شود كه شما در حال مستی رانندگی ‌كرده‌ايد و شدت تصادف چنان بوده كه بدن شما تكه‌تكه شده است!

عربستان
شما به رئيس‌جمهور عربستان می‌گوييد "مادرت رو...". همه به شما می‌خندند، چون عربستان رئيس‌جمهور ندارد! شما متوجه اشتباه خود می‌شويد و اين دفعه به پادشاه عربستان می‌گوييد "مادرت رو...". همه از خنده دست می‌کشند و پادشاه هم زبان شما را قطع می‌كند!

ايران
شما به رئيس‌جمهور ايران می‌گوييد "مادرت رو..."؟!!! متأسفم دوست من، ديگر دير شده! خيلی وقت است كه رئيس‌جمهور نه تنها مادرت را، بلكه خودت و خواهر و برادر و پدر و اقوام و همسر و فرزندانت را...!

خبر نداری!!...
 


+ نوشته شده در  جمعه سوم شهریور 1385ساعت 20:30  توسط امیر آسمانی   |