پدر: دوست دارم با دختری به انتخاب من ازدواج کنی
پسر: نه من دوست دارم همسرم را خودم انتخاب کنم
پدر: اما دختر مورد نظر من ، دختر بیل گیتس است
پسر: آهان اگر اینطور است ، قبول است
پدر به نزد بیل گیتس می رود و می گوید:
پدر: برای دخترت شوهری سراغ دارم
بیل گیتس: اما برای دختر من هنوز خیلی زود است که ازدواج کند
پدر: اما این مرد جوان قائم مقام مدیرعامل بانک جهانی است
بیل گیتس: اوه، که اینطور! در این صورت قبول است
بالاخره پدر به دیدار مدیرعامل بانک جهانی می رود
پدر: مرد جوانی برای سمت قائم مقام مدیرعامل سراغ دارم
مدیرعامل: اما من به اندازه کافی معاون دارم!
پدر: اما این مرد جوان داماد بیل گیتس است!
مدیرعامل: اوه، اگر اینطور است، باشد
و معامله به این ترتیب انجام می شود
نتیجه اخلاقی: حتی اگر چیزی نداشته باشید باز هم می توانید
چیزهایی بدست آورید. اما باید روش مثبتی برگزینید.
این مطلب تو یکی از میل هام بود گفتم بذارم شاید تنوع شه براتون اینقدر عزیز جون عزیز جون شنیدین خسته شدین
+ نوشته شده در شنبه بیست و هشتم مرداد 1385ساعت 18:28  توسط امیر آسمانی
|
یه دختر 18 ساله:به قول خودش انقدر خواستگار داره که نمی دونه کدومش رو انتخاب کنه فعلا قصد ازدواج نداره می خواد درس بخونه
دختر 22 ساله : او یک شاهزاده با یک قصر می خواد ادعا می کنه که خیلی واقع بینه ولی ؟؟؟؟؟مرد ایده آل او باید پول دار خوش قیافه مشهور همیشه در حسابش پول به اندازه کافی باشه وسخاوت مند او بايد شوخ طبع، ورزشكار، شيك پوش، رمانتيك و شـنونده خوبي باشد. بله خصوصيات و صفات آن مرد بسيار طولاني است. دخـتر مـردي را ميخواهد كه او را بپرستد و او را با گذاشتن گلها، هدايا و دادن وعده عشق ابدي و جاويدان تـبديل به الهه گرداند.
دختر 32 ساله: کم کم داره بوی ترشی می یاد دیگه فقط یه مرد خوب می خواد لازم نیست ورزشکار و خوش تیپ و.. باشه یه کار خوب با حقوق مکفی خونه ماشین و حساب بانکی داشته باشه و غذاهایی که دختر درست می کنه رو تحمل کنه کافیه
دختر 42 ساله :تنها یه مرد می خواد (بیچاره ترشید) یه مرد معمولی که ستاره سینما نباشه ورزشکار نباشه اگه یه شکم گنده هم داشت عیب نداره کچل هم بود عیبی نداره فقط یه شوهر باشه
دختر 52 ساله: او فقط مي خواهد... هر چی بود باشه دختر باید خیلی شانس بیاره که مردش انقدر ترسناک نباشه که نوه هاش رو بترسونه راه توالت رو هنوز به یاد داشته باشه دندون مصنوعی هاش رو یادش باشه کجا گذاشته
دختر 72 ساله: تعجب نکنید بعضی دخترا تا این سن هم عمر می کنن ولی مطمئن نیستم مردمورد علاقش هنوز نفس بکشه
+ نوشته شده در شنبه بیست و هشتم مرداد 1385ساعت 18:25  توسط امیر آسمانی
|
در گوشهای از گورستان سگی مشغول له له زدن بود کمی اونطرفتر صاحب پیرش مشغول کوبیدن آخرین میخهای تابوت بود، با اینکه نزدیک ظهر بود خیابون اصلی شهر کاملا خلوت بود فقط کلانتر جلوی در کلانتری روی صندلیش تکیه داده بود و چرت میزد اما کمی جلوتر سر و صدای زیادی از کافه بگوش میرسید، تو کافه همه مشغول شادی و پایکوبی بودن در یه گوشه از کافه مردی تنها پشت یه میز نشسته بود کلاه قهوهای رنگش رو روی میز گذاشته بود چشماش رو بسته بود و هفتتیرش رو در آغوش گرفته بود و به صورتش میفشرد، به گذشته ها فکر میکرد، اتفاقاتی که تو زندگیش افتاده بود رو مرور میکرد، تصویر افرادی که با حضورشون مسیر زندگیش رو تغییر داده بودن توی ذهنش بود...
سواری سیاهپوش به تاخت از سمت جنوب وارد شهر شد و به سمت کافه اومد دواندوان وارد کافه شد، با ورودش کافه ساکت شد، همه منتظر اومدنش بودن و با چشم حرکتش رو توی کافه تعقیب میکردن، نزدیک میز اون مرد که رسید ایستاد و گفت: اون داره میرسه! اون مرد با شنیدن این جمله هفتتیرش رو روی میز گذاشت و چشماش رو باز کرد، باقی مونده ویسکیش رو سر کشید و هفتتیرش رو پر کرد، سیلندر دَورانیش رو جا انداخت و یه چرخش بهش داد، تعدادی از حاضرین بسرعت از کافه خارج شدن و جای مناسبی برای خودشون در کنار خیابون پیدا کردن تا بتونن همه ماجرا رو ببینن، قبل از اینکه هفتتیر رو توی غلافش بذاره نگاهی به بدنه استیل و قبضه سفید رنگش انداخت هنوز مثل پونزده سال پیش براق و نو بنظر میرسید خودش هم هنوز سریعتیرن و بهترین بود، کلاهش رو سرش گذاشت و از جاش بلند شد و از کافه خارج شد و روبروش رو نگاه کرد اَنجی سرش رو از پنجره هتل بیرون آورد و گفت: هی بیلی ساعتش مال منه هاو بعد با دست بوسهای برای بیلی فرستاد، بیلی لبخندی زد و گفت: مثل همیشه و حرکت کرد خواست یه نگاهی به خورشید بیاندازه اما قبل از اون پرندهای که بالای سرش مشغول پرواز بود توجهش رو جلب کرد، مسیر حرکتش رو با چشم دنبال کرد مشغول دور زدن رو شهر بود احتمالا یه لاشخور بود دوباره شروع به حرکت کرد به کلانتری که رسید نگاهی به نوشته بالای درش انداخت، "عدالت همیشه پیروز است" کلانتر هم بیدار شده بود و به چارچوب در تکیه داده بود، یه وینچستر لوله کوتاه هم تو دستش بود با کلانتر خوش و بش کوتاهی کرد و به راهش ادامه داد بخوبی میتونست هاسلهاف رو که وسط خیابون ایستاده بود و انتظارش رو میکشید ببینه به سی قدمیش که رسید ایستاد و ساعتش رو از تو جیبش درآورد نگاهی به ساعت بزرگ شهر انداخت و تنظیمش کرد و به هاسلهاف گفت: راس ساعت دوازده با شنیدن صدای اولین زنگ میکِشیم، هاسلهاف یه کام از سیگارش گرفت و اونرو انداخت و زیر پا خاموشش کرد و در حالی که دودش رو بیرون میداد سرش رو به علامت تایید تکون داد
سکوت مطلق در خیابون حکمفرما شده بود، بیلی دکمه غلاف تفنگش رو باز کرد و پای راستش رو یه قدم عقب برد و کمی به جلو خم شد، کتش رو با دست چپ پشتش جمع کرد تا مزاحمش نباشه، در حالی که به هاسلهاف خیره شده بود نیم نگاهی هم به ساعت شهر داشت. هاسلهاف فقط به بیلی نگاه میکرد و دستش رو نزدیک هفتتیرش نگه داشته بود و منتظر شنیدن صدای زنگ ساعت بود و فقط به انتقام فکر میکرد، گرمای هوا واقعا شدید بود بطوری که بلند شدن حرارت از زمین رو با چشماش میدید، قطرهای عرق از پیشونیش سر خورد و به داخل چشمش رفت چند بار پلک زد تا تصویری که میبینه واضح بشه، تو افکارش غرق بود که عقربههای ساعتشمار و دقیقهشمار هر دو روی عدد 12 متوقف شدن و صدای اولین زنگ شنیده شد هر دو نفر هفتتیراشون رو کشیدن و صدای دو شلیک شنیده شد...
هاسلهاف در حالی که تو افکارش غرق بود صدای زنگ ساعت رو شنید و بدون معطلی اسلحهاش رو کشید و به سمت قلب بیلی دِلگادو که تو این مدت بهش خیره شده بود شلیک کرد و در حالی که هفتتیرش تو دستش بود نفس نفس میزد و بیحرکت سر جاش ایستاده بود
بیلی با شنیدن صدای زنگ هفتتیرش رو از غلاف بیرون کشید و در حالی که منتظر بود تا اسلحهاش به اندازه کافی بالا بیاد تا شلیک کنه متوجه شد که هاسلهاف سریعتر از اون هفتتیرش رو کشیده قبل از اینکه مغزش بتونه آنالیزی انجام بده صدای شلیک رو شنید و همزمان با اون ورود تکه سربی داغ رو در سینهاش حس کرد و ناخودآگاه انگشتش رو ماشه لغزید و ماشه رو بیهدف چکوند، ضربه گلوله هاسلهاف باعث شد دو قدم به عقب بره و هفتتیر از دستش رها بشه و به زمین بیفته خودش هم پس از کمی تلو تلو خوردن به پشت به زمین افتاد و کمی گرد و غبار به هوا بلند شد مردم هنوز بُهت زده بودن هیچکس انتظار نداشت دلگادو تو دوئل شکست بخوره، نظم نفسهای بیلی کاملا بهم خورده بود و کمکم طعم خون رو توی دهنش حس میکرد بی هدف اطراف رو نگاه میکرد تصاویری که از اطرافش میدید چندان واضح نبودن به هیچ چیزی فکر نمیکرد نگاهی به آسمون کرد دوباره اون پرنده رو دید لبخندی رو لباش نشست و مسیر حرکتش رو با چشماش دنبال کرد دستش رو به سمت آسمون دراز کرد تا اون پرنده رو بگیره درست لحظهای که داشت میگرفتش سایهای اومد جلوش و با حضورش مانع شد، هاسلهاف بود، هاسلهاف بالای سرش ایستاد کلاهش رو از سرش برداشت و روی سینش گرفت و گفت: بیلی دلگادو دوئل با تو افتخار بزرگی برای من بود، خوشحالم که تونستم انتقامم رو بگیرم! کلاهش رو سرش گذاشت و بسمت اسبش رفت، بیلی که نفسهاش به شماره افتاده بود چیزی از حرفای اون سایه نفهمید فقط منتظر بود تا اون سایه کنار بره تا بتونه اون پرنده رو بگیره اما با رفتن هاسلهاف هر چی تو آسمون جستجو کرد دیگه اون پرنده رو ندید دستش رها شد و با زمین برخورد کرد و نفسش قطع شد تعدادی از حاضرین هم که از شوک این اتفاق خارج شده بودن سریع به سمت جسدش دویدن و مشغول غارت کردن لباسها و اشیا قیمتیش شدن
+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و ششم مرداد 1385ساعت 23:28  توسط امیر آسمانی
|
از اینکه این همه ادعا داریم که چنین و چنان هستیم ولی در لجنزار زندگی می کنیم.
از اینکه اولین بار اعلامیه حقوق بشر در کشور ما نوشته شده است ولی بزرگترین
نقض کننده آن هستیم.
از اینکه هنر فقط و فقط نزد ما قرار بوده باشد(بی معنی ترین ضرب المثل جهان)
ولی تلویزیون کشورمان ساز موسیقی را نشان نمی دهد.
از اینکه اولین کشوری بوده ایم که جاده و راه به معنای واقعی داشته است ولی
حال بیشترین تلفات جاده ای را در سطح جهان داریم.
از اینکه نمی توانیم آن چیزهایی را که می خواهیم بپوشیم و بنوشیم و بخوریم.
از اینکه نمی توانیم دست همدیگر را بگیریم و در خیابان راه برویم.
از اینکه یک عده سبک مغز محدوده فیلم و موسیقی و هنر ما را تعریف می کنند.
از اینکه بدلیل جهالت رجال مملکت هیچ کشوری در دنیا مایل به میزبانی ما نیست.
و دست آخر از اینکه نیمی از چامعه از حقوقی برابر با نیم دیگر برخوردار نبست.
قطعا هیچ نقطه ای از چهان را نمی توانید پیدا کنید که نصف این مصایب را با هم
داشته باشد. ولی ما بین این همه سیاهی یک روشنایی است. امید . ما امیدمان را
از دست نمی دهیم .می نویسیم و می خوانیم و آگاه میشویم و آگاه می کنیم تا روز
رهایی را ببینیم. روز شیرین آزادی
+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و ششم مرداد 1385ساعت 23:5  توسط امیر آسمانی
|
می دونين؟ حرف برا گفتن زياده. اگه هر بار که حرفام سر زبونم می آد بنويسم و بگذارم اينجا الان اين وبلاگ ماهها بود که هرروز آپديت می شد. شايدم روزی چندبار. انقدر پيش می ياد که فکر می کنم کلی حرف دارم که بزنم اما دو ساعت که از روش می گذره، آدم دوچار روزمرگی می شه و فراموش می کنه همه چی رو. الان چند تاموضوع تو ذهنم هست که دلم می خواهد راجع بهش بنويسم. بگذاريد انتخاب کنم. خب...
چطوره به دوست عزيزمون سارای رنگين کمان گير بدم. بی اندازه براش خوشحالم که کارش درست شده و تو قرعه کشی گرين کارت برنده شده و داره می ره و از اون بيشتر برای اين خوشحالم که انقدر جرات داره که تصميم بگيره و عمليش کنه. اما مشکل من از اونجايی شروع می شه که تو وبلاگش اينجوری می نويسه : " 8 روز ديگه جائی هستم که واژه هائی مثل انسان، انسانيّت، آزادی، فرهنگ و خيلی واژه های ديگه معنی پيدا می کنن؛ "
واقعا هنوز کسانی هستن که راجع به آمريکا اينجوری فکر بکنن ؟ مهد آزادی ؟ مهد انسانيت ؟ تو همين آمريکا ايالتهايی هست که امثال بنده و شما به خاطر رنگ پوستمون حتی نمی تونيم تو خيابونش قدم بزنيم و فحش و بدوبيراه نشنويم. آمريکا اينه...
اون پسرای خوش تيپی که کلاه کابوی روی سرشون می گذارن و کاونتری می خونن، اکثرا از بدترين نوع نژادپرستها هستن. هميشه همينطور بوده و هست. پشت هر لايهء سطحی زيبا ظاهر کثيفی خوابيده. شرمنده. نمی دونم اين جملهء آخری کاملا بی ربط از کجا اومد قاطی اين مطلب. وقتی در عين حال به صد تا چيز مختلف فکر کنی همين می شه ديگه. در هر حال .
+ نوشته شده در شنبه بیست و یکم مرداد 1385ساعت 0:6  توسط امیر آسمانی
|
قلم توتم من است، توتم ماست، به قلم سوگند، به خون سياهي که از حلقومش ميچکد سوگند، به رشحه خوني که از زبانش ميتراود سوگند، به ضجههاي دردي که از سينه اش برميآيد سوگند... که توتم مقدسم را نميفروشم، نميکشم، گوشت و خونش را نميخورم، به دست زورش تسليم نميکنم، به کيسه زرش نميبخشم، به سرانگشت تزويرش نميسپارم، دستم را قلم ميکنم و فلمم را از دست نميگذارم، چشمهايم را کور ميکنم، گوشهايم را کر ميکنم، پاهايم را ميشکنم، انگشتانم را بند بند ميبرم، سينهام را ميشکافم، قلبم را ميکشم، حتي زبانم را ميبرم و لبم را ميدوزم...اما قلمم را به بيگانه نميفروشم .
قلم توتم من است،امانت روح القدس من است، وديعه مريم پاک من است، صليب مقدس من است، در وفاي او، اسير قيصر نميشوم، زرخريد يهود نميشوم، تسليم فريسيان نميشوم. بگذار بر قامت بلند و راستين و استوار قلمم به صليبم کشند، به چهارميخم کوبند، تا او که استوانه ي حياتم بوده است، صليب مرگم شود، شاهد رسالتم گردد، گواه شهادتم باشد، تا خدا ببيند که به نامجويي، بر قلم بالا نرفتهام، تا خلق بداند که به کامجويي بر سفره گوشت حرام توتمم ننشتهام. تا زور بداند، زر بداند و تزوير بداند کهامانت خدا را، فرعونيان نميتوانند از من گرفت، وديعه عشق را قارونيان نميتوانند از من خريد و يادگار رسالت را بلعميان نميتوانند از من ربود... قلم زبان خداست، قلمامانت آدم است، قلم وديعه عشق است، هرکسي توتميدارد. و قلم توتم من است.
....و بياناين قبيل جملات و گذشت زمان و روز خبرنگار ديگري وتکرار همين جملات زيبا، هيجان آور وغرور آفرين وديگر هيچ...
در جهانامروز براي سوق دادن توجه افکار عموميبه چالش ها ومشکلات برخي از مشاغل، روزي را بدان اختصاص ميدهند و هر سال در آن روز به بررسي مشکلات، چالشهاي فرا روي آن حرفه خاص ميپردازند ودر کناراين گونه برنامه ها ممکن است مراسمي از قبيل بزرگداشت آن حرفه خاص، نيز برگزار شود.
اما اگر بهاين گونه روزها در کشورمان توجه کنيم در خواهيم يافت که در چنين روزهايي تنها چيزي که مورد توجه قرار نميگيرد بررسي مشکلات و دلمشغوليهاي افراد شاغل دراين گونه حرف است و در عوض اين روزها آكنده است از جملات و سخنان کليشهاي که معمولا هر سال يکبار بر زبانها جاري ميشود، بدون هيچ گونه بهره وري خاص از چنين روزهايي...
در آستانه روز خبرنگار قرار گرفتهايم ودر مجال موجود ميخواهيم برخلاف رسم معهودبه جاي ستايشهاي معمول به بررسي واقعبينانه روزنامهنگاري در نخستين سال حاکميت يکدست بپردازيم.
اگر به تعاريفي که از مقوله ژورناليسم در کتب علوم ارتباطات ارائه شده نيم نگاهي بيافکنيم در خواهيم يافت که با همگي اختلافاتي که در نوع تعريف علماي ارتباطات ازاين مقوله وجود دارد همگي آنها براين نکته اتفاق نظر دارند که مهمترين هدف ژورناليسم، اطلاع رساني است.
دراين جا اين پرسش کليدي مطرح ميگردد که جامعه خبري کشور دراين زمينه موفق عمل کرده است يا نه؟
بدون شک يکي از موارد چالش برانگيز سال گذشته که همگي کارشناسان نيز بر اين امر متفقند که مسير تاريخ آيندهايران تحت تاثير آن قرار خواهد گرفت، ماجراي بحران هستهاي کشور است...
آيا نوع عملکرد رسانههاي کشور دراين باره مصداق اطلاعرساني بود؟ اينکه بخشي از حاکميت با ارسال نامه يا يک تماس تلفني، برتن تمام روزنامههاي کشور لباس فرم بپوشانند را ميتوان اطلاع رساني ناميد.
مسالهاي که قرار است توسط رييس دولت و دبير شوراي عالي امنيت ملي با ماجراي ملي شدن نفت مقايسه شود...
ودردآور آنکه در دوره رژيم پيشين بحث دربار موافقت و يا مخالفت با ملي شدن نفت آزاد بود و روزنامهها مخالف وموافق به راحتي امکان انتشار داشتند، اما در وضعيت فعلي رسانهاي جرات بيان جملاتي غير از منويات حاکميت يکپارچه را ندارد.
حتي براي نشريه داخلي احزاب خط ونشان ميکشند که مبادا بيانيه حزب متبوعتان را که مخالف سياستهاي حاکميت يکدست است را منتشر کنيد.
در فضاي کنوني بعيد به نظر ميرسد که بتوان درباره موضوعي در کشور به اطلاع رساني واقعي پرداخت، از قاچاق سوخت گرفته تا آلودگي هوا واز گراني مهار گسيخته تا اعتياد روزافزون جوانان و از بررسي پديده دختران خياباني تا چگونگي واگذاري صنايع بزرگ به بخش خصوصي و...
شايد بسياري بگويند که گناه جامعه خبري کشور چيست که به هرجا پاميگذارند با خطوط قرمز روبه رو ميشوند و قصه مدرس و سردار سپه را باز گو ميکنند که رضاخان خطاب به مدرس گفت: چرا روي دم من پا ميگذاري؟ ومدرس پاسخ داد سردار به فرمايند عرض وطول دمشان چه اندازه است که من روي آن پا نگذارم، چرا که هرجا که قدم برميدارم دم ايشان زير پاي من قرار ميگيرد....
هرچند که سکوت جامعه خبري ورسانهاي کشور در بسياري از موارد بدون شک مغاير با رسالت آنان است و حتي در برخي بزنگاهها شائبه نوعي عافيت طلبي را در خود مستتر دارد. اما ميتوان به آنها حق داد که در فضاي کنوني که هر لحظه از منجنيق فلک سنگي به سمت روزنامهنگاري متعهد و آزادانديش پرتاب ميشود بسياري به گوشهاي پناه برند و جان به در برند...
بااين همه نميتوان از يک مساله به راحتي گذشت آنجا که ميبينيم که برخي که تا ديروز شعارهاي راديکال ميدادند ودر مطالب خود دولت اصلاحات را مورد شماتت قرار ميدادند وديگران را محافظه کار ميخواندند، امروز در توجيه بي عملي گذشته خود، مانند کبک سر در برف فرو برده خورشيد را انکار ميکنند وبا دلايلي رسوا در تلاش براي تطهير عملکرد حاکميت يکدست انذارها وهشدارهاي اصلاح طلبان مبني تبعات پيروزي حزب پادگاني و برپايي حاكميت يكدست را بيپايه دانسته،مدعي ميشوند که بين دوران هشت سال اصلاحات وعملکرد يک سال گذشته حاکميت يکدست تفاوتي نميبينند ودليل ميآوردند که در گذشته اخبار دادگاه ها را منتشر ميکرديم، امروز هم چنين ميکنيم! و يا در سالي که گذشت به غير از روزنامه دولت(روزنامه ايران) هيچ کدام از روزنامههاي سراسري کشور توقيف نشدند و...
براي روشن شدن اذهان چند پرسش کوتاه مطرح ميکنيم وپاسخ را به شما وا مينهيم.
در سال گذشته در روزنامههاي سراسر کشور متن دفاعيه کدام يک از متهمين سياسي کشور حتي به صورت اختصار منتشر شده است؟ [بسياري از مطبوعات حتي ريسک انتشار خبر برگزاري دادگاه را هم متقبل نشدند]اين رويداد را مقايسه کنيد با دادگاههاي سياسي مطبوعاتي پيش از حاکميت دولت جديد...
در مدت زمان برپايي حاكميت يكدست بسياري از مطبوعات براي در امان ماندن از فشار اقتدارگرايان،در روشي واقع بينانه به خودسانسوري روي آورده،براي "ماندن" بر بسياري از اتفاقات چشم بسته ويا برخي واژگان را از فرهنگ كلمات خود حذف كرده اند. با اين تفاصيل آيا حذف واژگاني چون استبداد،حزب پادگاني،اقتدارگرايي وفاشيزم از صفحه روزنامه ها ومجلات،نشان دهنده نبود اين مفاهيم درعالم واقع است؟
هنوز از ياد نبردهايم که در ماجراهايي از قبيل کوي دانشگاه،قتلهاي زنجيرهاي، طرشت و...روزنامههاي کشور پرچم اطلاعرساني را با وجود تمامي خطرات به دوش گرفتند و براي نخستين بار روزنامههاي داخلي به عنوان معتبرترين رسانه ها نزد مردم مقبوليت يافتند و اقبال به رسانههاي خارجي برخلاف روال سابق در چنين حوادثي، افزايش نيافت.
اين مساله را مقايسه کنيم با نا آراميهاي چند روزه مناطق ترک نشين کشور، فکر ميکنيد رسانههاي داخلي دراين باره نمره قبولي ميگيرند؟
... از فضاي حاکم بر جامعه که بگذريم، جامعه مطبوعاتي از درون نيز با چالشهاي فراواني دست به گريبان است که هر کدام به تنهايي ميتواند آسيبهاي جدي وجبران ناپذيري را برپيکره رنجور مطبوعات ايران وارد سازد از سويي عدمامنيت شغلي براي خبرنگاران وهر لحظه در انتظار نامهاي وبيکاري و عواقب آن بسياري را بهاين فکر واداشته عطاياين شغل را به لقايش ببخشند...
از سوي ديگر فشارهاي فراواني که براين قشر وارد آمده بسياري از آنها را نسبت به آرمانها، اهداف وآينده خود بيتفاوت کرده است.
به طور مثال ميتوان به انتخابات انجمن صنفي مطبوعات اشاره کرد که در دو مرحله نخست آن به علت بيتوجهي بسياري از خبرنگاران به اهميت اين موضوع، انتخابات به حدنصاب نرسيد و بسياري از دلسوزان را نگران کرده است که سريال تکراري تشتت اکثريت اصلاح طلبان و انسجام اقليت اقتدارگرا دوباره تکرار شود واين خاکريز هم به دست حاميان حاکميت يکدست فتح شود....
يکي از شاخصههاي اصلي دوره اصلاحات بروز و نمود مطبوعات در فضاي جامعه بود، بسياري مطبوعات در فضاي سياسي کشور را به فضاي سبز، پارکها و باغهاي درون کلانشهرها تشبيه کردهاند که نبود آن، زندگي در کلانشهرها را ناممکن ميکند.
اگر به آشفته بازار مطبوعات در سال گذشته نگاهي بياندازيم و دلسوز اين ملک وملت باشيم نميتوانيم دست روي دست بگذاريم و از بين رفتن آرام آرام آن را به تماشا بنشينيم که:
دلم ميسوزد از باغي که ميسوزد...
+ نوشته شده در سه شنبه هفدهم مرداد 1385ساعت 23:26  توسط امیر آسمانی
|
خبر فوت پروانه ايرانمنش هنوز هم قبولش برايم سخت است ، دوستان مادر فداكار و عزيز خواهرمهربانمان راحله كشتگر از ميانمان رفت و همه ما را با يكدنيا دلتنگي تنها گذاشت . جايش هميشه در ميان ما سبز است .
+ نوشته شده در شنبه چهاردهم مرداد 1385ساعت 17:8  توسط امیر آسمانی
|
چه تلخ است روزهای بی تو بودن . روزهایی که برای نو کردن آمده اند و من در انتظار کهنه توام
و بی هیچ حرف و شکایتی امید به آینده دارم آینده ای که دیگر نمی توانم تاریک و روشنش را خیال
کنم . غم توراه را بر همه چیز می بندد . نه تو هستی و نه دیگری . نه در خانه همدمی و نه شوقی
در بیرون . و نه دوستی برای همراه شدنش . تو که بودی همه اینها بودند تو که رفتی همه اینها را
با خود بردی .
+ نوشته شده در جمعه ششم مرداد 1385ساعت 19:12  توسط امیر آسمانی
|