تبليغاتX
پابرهنه
پا برهنه یعنی تشویش اذهان عمومی یعنی یهو پریدن تو بلاگستان با ذهنی مشوش

 

+ نوشته شده در  جمعه بیست و سوم تیر 1385ساعت 4:20  توسط امیر آسمانی   | 

ببين درسته که ايتاليا ديشب قهرمان شد ولی خيلی شانس آورد.... چون خدا " زيدانو شناخت بهش شاخ نداد " ... وگر نه الآن ايتاليايی ها بايد مجلس ختم اون بازيکنشون که ديشب زيدان با کله رفت تو شيکمش ( اسمشم هيج رقمه الآن يادم نمياد ) رو می گرفتن !!  من اسم خودمم اگه يه مدت کسی صدام نکنه يادم ميره٬ بعد ميخوای اسم اين يارو ايتالياييه يادم بمونه؟؟!

وآلا به خدا !!!!!

آقا جون از این حرفها بگذریم ما یه وبلاگ دست جمعی درست کردیم اینجاس هرکی دوست داره بیاد تو جمع ما بگه ایکی ثانیه ترتیبشو مدیر وبلاگ آقای مهندس بعد از این سامان دادمان میدهد .البته الان تقاضاهای زیادی شده چیزی نزدیک به دوهزار تقاضا آمده ولی خوب به من بگید از نفوذمبرای جلوانداختن تقاضای شما  استفاده می کنم


+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و دوم تیر 1385ساعت 23:26  توسط امیر آسمانی   | 

+ نوشته شده در  شنبه هفدهم تیر 1385ساعت 18:9  توسط امیر آسمانی   | 

+ نوشته شده در  شنبه هفدهم تیر 1385ساعت 17:59  توسط امیر آسمانی   | 

+ نوشته شده در  شنبه هفدهم تیر 1385ساعت 17:34  توسط امیر آسمانی   | 

+ نوشته شده در  شنبه هفدهم تیر 1385ساعت 17:29  توسط امیر آسمانی   | 

عكسهاي لو رفته از آلبوم هديه تهراني

 

 عكسهايي از  نيكي كريمي در حمام

 

 دختران فاحشه در كنار درياي خزر

 

  دانلود فيلم لورفته مهناز افشار در پارتي تهران

 

دانلود فيلم سكس پارتي در تهران

 

خوب حتما حالا مي گوئيد اينها چيه ؟ ميگم ولي تو رو خدا فحشم نديد كمي فكر كنيد به اين حرف واقعا چرا ما ايراني ها اينقدر بد بختيم و از هر چيز به وقيح ترين شكل ممكنش استفاده مي كنيم ؟  من اين كلمات بسيار زشت و تحريك آميز را آزمايشي گذاشتم در وبلاگم تا ببينم شعور ما از استفاده از اينترنت چقدر است ؟

 

 

بعد 12 ساعت :

 

الان دقيقا در بعد از 12 ساعتي كه مطالب بالا را نوشتم 174 نفر بوسيله جستجوي اين كلمات  در ياهو و گوگل آمده اند وبلاگ من و البته دست از پا دراز تر برگشته اند و در طي اين 12 ساعت وبلاگ من يكي از سايتهاي مرجع گوگل شده است ............

كمي فكر كنيم


+ نوشته شده در  دوشنبه دوازدهم تیر 1385ساعت 9:41  توسط امیر آسمانی   | 

سردار رشید انقلاب ممد علی  کوچه آبادی این آسمانی مرد اسلام و انقلاب

 

جانبازان چشم و چراغ و بوق و بیضه انقلاب هستند – امام خمینی

اگر به جانبازان نرسیم خدا ما رو سوسک کند  - امام خامنه ای

ممد علی بزرگترین شاهد مظلومیت ما در جنگ است – آیه الله هاشمی رفسنجانی

 

سردار رشید انقلاب ممد علی   جوانی خوشرو، خداترس، و آرام بود که سال آخر درس مهندسی مواد را در دانشگاه صنعتی به اصطلاح شریف می‌گذرانید. او متولد شیراز بود ولی اکنون با مادرخوانده و پدر ناتنی‌اش در حوالی ونک اسفل‌السافلین زندگی می‌کرد. از نظر سردار رشید انقلاب ممد علی  زندگی راهی به سوی حقیقت است که از جنگلی آکنده از بوی بد ترشحات غدد پانکراس و پستان می‌گذرد. سردار رشید انقلاب ممد علی  که از زندگی خود به عنوان یک دانشجو خسته شده بود تصمیم گرفت با یکی از دوستان دانشگاهش به نام آناهیتا چل‌تکه‌لو چند ماهی در یکی از مناطق محروم اسلام‌شهر داوطلبانه در مدرسه عقب‌افتاده های ذهنی «تغابن» و بیمارستان امراض مقاربتی حضرت موسی» به آموزش و پرستاری بپردازد و با این کار کمی وجدان گناهکارش را نسبت به انقلاب و اسلام و مسلمین آسوده کند.. در همین جهاد کبری بود که وی با خواهری از اسلام بنام آناهیتا آشنا می شود بر خلاف سردار رشید انقلاب ممد علی ، آناهیتا دختری زیبا، خوش‌صدا و اصطلاحا ظالم بلا بود که از نظرش زندگی یعنی آسانسوری رو به ترقی که در طی مسیرش گاهی اوقات به مدت طولانی متوقف می‌شود و گاهی اوقات به طرف پایین می‌رود و گاهی اوقات هم مردم وارد این آسانسور می‌شوند. مقصود آناهیتا هم از همراهی با سردار رشید انقلاب ممد علی  در حقیقت کاملا اقتصادی بود چون سردار رشید انقلاب ممد علی  بدون این که خودش بداند وارث چهار چاه نفت در تگزاس بود که مادرش آنها را قبل از انقلاب خریده بود و قانونا اکنون به او تعلق می‌گرفت. مادر خوانده پلشت سردار رشید انقلاب ممد علی  هم که از این موضوع آگاه بود با آناهیتا تبانی کرده بود که آناهیتا سردار رشید انقلاب ممد علی  را شیفته خود کند و پس از ازدواج با او ثروتش را باهم بالا بکشند. آناهیتا که تا به حال دست به سیاه و سفید نزده بود هم به خاطر چاههای نفت هم که شده اکراهی از مراقبت و نوازش معتادان نگون‌بختی که سوزاک و سیفلیس و گاهی هم قیراب گرفته بودند نداشت.

تنها کسی که در این میان از حقیقت ماجرا آگاه بود دختر کلفت خانه آنها در ونک بود که لال بود ولی تمامی ماجرا و صحبت‌های مادرخوانده بدجنس و آناهیتای مزبله‌خای را شنیده بود و به همین علت در کلاس سواد‌آموزی لالها نامنویسی کرده بود که با یادگرفتن خط و سواد نوشتن ماجرا را در یک نامه مفصل به سردار رشید انقلاب ممد علی  اطلاع دهد. این در حالی بود که مادر کلفت نیکوکار که زنی پاکدامن و نظیف بود در بیمارستان حضرت موسی بستری شده بود. یکی از روزهایی که عصمت (کلفت) با قد کوتاه و همت بلندش برای عیادت مادرش به بیمارستان رفته بود، با تعجب سردار رشید انقلاب ممد علی  و آناهیتا را دید که روی شکم یکی دیگر از بیماران خم شده اند و با صدای آرامی با یکدیگر صحبت می‌کنند. عصمت که پنهانی به سردار رشید انقلاب ممد علی  عشق می‌ورزید پس از دیدن این صحنه منزجرکننده با سکوتی ناگزیر و با گامهایی خسته بیمارستان را ترک کرد. سردار رشید انقلاب ممد علی  که عصمت را شناخته به دنبال او بیرون دوید که ناگاه دید عصمت را دست‌بند زده اند و سوار ماشین برادران غیور نیروی انتظامی کرده اند و دارند میبرند. او بدون معطلی از مامورین در مورد دستگیری او سوال کرد که گفتند: ما برای دستگیری آناهیتا چل‌تیکه‌لو آمده بودیم که خوشبختانه خودش بدون معطلی آمد و دستگیر شد. قبل از این‌که سردار رشید انقلاب ممد علی  چیزی بگوید ماشین‌های پلیس محل را بسوی کلانتری شماره ۸۵ اسلامشهر ترک کردند. اتفاقا در این روز در کلاس سواد‌آموزی قرار بود نوشتن آخرین حرف الفبا یعنی «ی» را به عصمت بیاموزند. بر او چه گذشت هوالعالم .....

ممد علی آرام به بیمارستان برگشت ...........

 سردار رشید انقلاب ممد علی  با قدمهایی آشفته به باغ بیرون بیمارستان رفت. آستانه باغ را درختهای بلندی گرفته بودند که با وجود هوای گرم تابستانی، فضایی خنک و دلپذیر می‌ساختند. گلهای داوودی و تاج خروسی زیبایی در گوشه و کنار دیده می‌شدند که زیبایی باغ را صد چندان میکردند. در میان باغ مجسمه مردی نیمه برهنه قرار داشت که به آرامی موهای ساق پایش را با یک تیغ طلایی اصلاح می‌کرد. در کنار آن، مجسمه دیگری از یک مگس غول‌آسا قرار داشت که در کنار یک حفره مشغول پرواز بود.

در انتهای باغ در امتداد مسیر سردار رشید انقلاب ممد علی  پیرمرد باغبان به آرامی صدفهایی که سیلاب دیشب از دریای خزر به جنوب تهران آورده بود را جمع میکرد تا آنها را به خلیج همیشگی فارس بریزد. سردار رشید انقلاب ممد علی  نگاهی به مرد کرد و فریاد زد: «چرا؟»

پیرمرد ناگهان انگار که نیروی تازه‌ای یافته باشد به سوی سردار رشید انقلاب ممد علی  آمد و با یک ضربه میا لوا رورسائو [از ضربات فنی کاراته‌دو] سردار رشید انقلاب ممد علی  را نقش زمین کرد و فریاد کشید: آکینا هیرا سومیه میرازانه!

ضربه و زبان ژاپنی که با لهجه اصیل اوکیناوا ادا میشد سردار رشید انقلاب ممد علی  را غافلگیر کرد ولی بعد از اینکه حالی دوباره پیدا کرد نگاهی مظلومانه به پیرمرد کرد و به ژاپنی سوال کرد: مگر مرض داری عوضی؟ اصلا تو کی هستی نانجیب؟

پیرمرد این بار به فارسی گفت: امام اشکول ایکبیری، حالا تو را اخته کنم یا ختنه؟ و قداره برانی را از جیب شلوارش بیرون کشید. سردار رشید انقلاب ممد علی  که به واقع در آستانه خلی موضعی قرار گرفته بود، با دست به بالای سر امام اشکول اشاره کرد و گفت: ای وای چه بوتیمار بزرگی داره بالای دیوار تخم میذاره! همین که امام اشکول برگشت به بالای دیوار نگاه کنه، سردار رشید انقلاب ممد علی  با سرعت به بیمارستان برگشت. در بیمارستان، آناهیتا با مهربانی ساختگی مشغول پانسمان زخم سینه چپ یک زن چاق بود که فاسقش سینه‌اش را با شمع مذاب سوزانده بود. آناهیتا همین که سردار رشید انقلاب ممد علی  را در آن حال مضطرّ دید، اشتباها سوزن پانسمان را به جای فرو کردن در سینه زن، در سر آهویی زیبا که در آن اطراف می‌خرامید فرو کرد و فریاد زد: آقای فرادی چی شده؟ در همین حین، امام اشکول که به طی‌العرض معروف است با یک تانک آبرامز از دیوار پشت سر آناهیتا وارد شد و زن چاق و آهو را با تخت بیمارستان و زمین آن یکی کرد ولی همین که آناهیتا را دید ناگهان مودب شد و به آرامی پرسید: خانم ببخشید، من کمی سیفلیس دارم میشه کمکم کنید؟

سردار رشید انقلاب ممد علی  و آناهیتا که از ترس و وحشت میخکوب شده بودند، هنوز نمیدانستند که چه آینده هراسناکی در انتظار آنان است.



این داستان هم مثل بقیه داستانها ادامه دارد. راستی من در برابر
این خبر کم آورده بودم ولی فکر کنم تاثیر این وبلاگ اونقدر هم کم نیست.

 


+ نوشته شده در  یکشنبه یازدهم تیر 1385ساعت 9:22  توسط امیر آسمانی   | 

free mosavi
Video sent by farshad
دستگیری غیر قانونی مهندس علی اکبر موسوی که در روز تجمع پيگيري مطالبات زنان در میدان هفت تیر و در پی اعتراض ايشان به ضرب و شتم مادران و دختران صورت گرفت ، اگر چه در راستای پروژه برخورد با فعالان حقوق بشر و دموکراسی است که در ماههای اخیر با سر کوب اعتراضات دانشجویی ، کارگری ، قومیتی و جنسیتی شدت گرفته ، ولی باید آن را متفاوت از سایرین دانست ، چرا که نقش مهندس موسوی چه در دوران نمایندگی ملت و چه در دوران پس از آن ، چهره ای متمایز از وی ساخته است و از همین رو در این مقطع هدف دستگاههای امنیتی و نظامی و شبه نظامی واقع شده است. موسوی که به عنوان نماینده معرفی شده از سوی جنبش دانشجویی به مجلس ششم راه یافت ,پس از ورود با راه اندازی کمیته نظارت بر بازداشتگاها و زندانهای کشور ، پرده از واقعیاتی تلخ به نام بازداشتگا ههای غیر قانونی و اقدامات فراقانونی در این بازداشتگاهها برداشت که منجر به تعطیلی بسیاری از آنها شد و همزمان پیگیری حقوق زندانیان و خانواده های آنها را برعهده گرفت . هنوز خاطره نطق های شجاعانه و پیگیری ‌هاي جسورانه و دلیرانه وی در مجلس ششم از حافظه ملت ایران به خصوص دانشجویان و تمامی زندانیان مطبوعاتی و سیاسی پاک نشده است.
دوستان تعدادی از وبلاگ نویسان در حرکتی بسیار زیبا وبلاگی برای حمایت از مهندس موسوی تشکیل داده اند . با حمایت از این وبلاگ آزادی مهندس موسوی را خواستار شویم !

+ نوشته شده در  چهارشنبه هفتم تیر 1385ساعت 13:17  توسط امیر آسمانی   | 
ضدحال يعنی وقتی يه قرار لطيف تو اينترنت داری وصل نشی

ضدحال يعنی وقتی منتظر فيلم مورد علاقت هستی برق بره

ضدحال يعنی بعد از کلی مصيبت که بابات برات موبايل ثبت نام کرده همه سيمکارتا بياد جز مال تو

ضدحال يعنی روز تولدت دوست دخترت جلوی دوستات فقط يه شاخه گل بهت بده و تو هم جلو همه سوسک بشی

ضدحال يعنی دوست دخترتو بيرون با يه پسر ديگه ببينن

ضدحال يعنی يه جلسه سر کلاس نری فقط همون يه جلسه استاد حضور غياب کنه

ضدحال يعنی با شکم گرسنه بری تو صف ژتون تموم کرده باشن

ضدحال يعنی يه هفته قبل از اينکه جشن تولد بگيری خاله مامانت فوت کنه

ضدحال يعنی قبض تلفن بياد 987979543456547979794654687 تومن...!! مثل قبض تلفن وموبایل من

ضدحال يعنی بعد از کلی مخ زدن تو اينترنت همينکه بيای به نتيجه برسی اشتراکت تموم بشه

ضدحال يعنی با.۹.۷۵ افتادن

ضد حال يعنی يه مانتو خوشگل بخری همون روز اول گير کنه به صندلی پاره بشه

ضدحال يعنی صبح ساعت ۷ بری سر کلاس استاد نياد

ضدحال يعنی شرطی بيدل بزنی امتيازت بشه ۲۵

ضدحال يعنی بعد اينکه کلی افه زبان اوومدی نمره زبانت بشه ۱۰

ضدحال يعنی داداش کوچیکت ۲شاخه مودمو اشتباهن بزنه تو پريز برق

ضد حال يعنی بری عروسی ٬ خانمها و اقايون جدا باشن

ضدحال يعنی تو اتاقت فيلم نگاه ميکنی همينکه ميرسه جای.........مامان یا بابا بياد تو

ضدحال يعنی هیستوری رو پاک نکنی همه ايميلاتو داداشه فضولت بخونه

ضدحال يعنی نفر ۱1کنکور شدن

ضدحال يعنی کارگردان شدن حنا مخملباف

ضدحال يعنی کاندید شدن رفسنجانی برای انتخابات مجلس

ضدحال يعنی خواننده شدن میناوند

ضدحال یعنی حسنی امام جمعه ارومیه

ضدحال يعنی پژو آر- دی

ضدحال يعنی فیلم ژاپنی

 ضدحال يعنی داشتن id caller

ضدحال یعنی عشق یه طرفه

ضد حال یعنی امیر فرشاد

ضدحال یعنی گل خوردن دقیقه 92 مثل گل اس اس به پس پس

ضدحال یعنی صبح روزی که با دوستات میخوای بری کوه بارون بیاد

ضدحال یعنی از سرویس دانشگاه جا موندن

ضدحال یعنی با ماشین دوست دخترت  جریمه شدن

ضدحال یعنی سلام کنی جوابتو ندن

ضدحال یعنی عینکت سر جلسه امتحان بیفته زمین بشکنه

ضد حال یعنی سر جلسه امتحان خودکارت تموم بشه

ضدحال یعنی با دوست دخترت بری کافی شاپ اون یکی رو  ببینی

ضدحال یعنی تاکسی سوار شی وسط راه بنزین تموم کنه


ضدحال یعنی دفترچه تلفنتو گم کنی

بازم بگم یا فهمیدید ؟


+ نوشته شده در  چهارشنبه هفتم تیر 1385ساعت 2:7  توسط امیر آسمانی   | 

این خانم ابتکار هم واقعا همه جا ابتکار به خرج می دهد حتی در دیدار با رهبر  !

 آفرین به کسی که این شهرت را آفرید «ابتکار»


+ نوشته شده در  دوشنبه پنجم تیر 1385ساعت 3:16  توسط امیر آسمانی   | 
دوستان عزیزم سلام !

امیدوارم حالتان خوب باشد ٬ امروز با مطلب هیجان انگیزی در خدمتتان نیستم اما مژده هیجان انگیزی دارم ! بزودی و در این وبلاگ که هدف اصلی اش تشویش اذهان عمومی است ویدئوهایی به نمایش درخواهد آمد از کسانی که شما فکر میکنید خودشان و فرزندانشان آدمهای حسابی هستند !

البته پیشاپیش  این نکته را خودم فاش کنم که خانواده من هر چی باشند به من چه مربوط ؟ مثلا اصلا پدر من دزد و رانت خوار باشه اون پدر من و اون هم اطلاعات و قوه قضائیه و ... لازم به ذکر است که تا بحال پدر من بیش از چهار بار بازداشت شده است و هر بار هم خودشان فهمیدند که به کاهدون زده اند و آزاد شده اند .

تا چند روز دیگر شما را می برم به اوکراین تا ببینید پولهای مشتی دانشجوی بیچاره دانشگاه آزادی چگونه توسط آقازادگان هپلی هپو می شود .

پس بچه خوبی باشید و بازم بیائید اینجا تا افشاگری های من آغاز شود .....


+ نوشته شده در  جمعه دوم تیر 1385ساعت 6:9  توسط امیر آسمانی   | 

دوستان متاهلم درباره گرانی گوشت و مرغ و.......حرف میزنند...

دوستان مجردم درباره فیلم های روز سینما...

همکارام از مرخصی و تعطیلات سال...

همکلاسیهام از درس و تاریخ دفاع و پایان نامه...

چرا من هیچ حرف مشترکی با کسی ندارم؟؟؟


+ نوشته شده در  پنجشنبه یکم تیر 1385ساعت 3:45  توسط امیر آسمانی   |