تبليغاتX
پابرهنه
پا برهنه یعنی تشویش اذهان عمومی یعنی یهو پریدن تو بلاگستان با ذهنی مشوش

سبکباران خرامیدند و فتند
مرا بیچاره نامیدند و رفتند
اگر باب شهادت را ببستید
بالام جان
عمو
هوی یارو
کلیدش را چرا دیگر شکستید
 
- آهنگ غمناک و مارش تا آخر برنامه
تیتراژ
نویسنده ٬ کارگردان ٬ شهید ٬ اسیر ٬ آزاده ٬ همه کاره :
امیر آسمانی
 
شروع برنامه
 
"جعفر پاره ی تن من بود."
-امام خمینی

"اشتراوس را به خاطر بسپار...پرنده مردنی ست."
-فروغ فرخزاد

(پروفسور)آیه الله آلبرت جعفر اشتراوس درسن دوازده سالگی به سال 1905 در قریه ی نورمبرگ از توابع نائین در خانواده ای  به شدت مذهبی و فرهنگی متولد شد. پدرش قصابی کشاورز بود و مادرش قالیبافی ساده که درآرایشگاهی در کنار خیابان شماره ۱۳ کار میکرد . بعدها آلبرت که وی را در کودکی آلی جون می خواندند درابتدای کتاب زندگینامه خود نوشته بود فهرست مطالب . وی تحصیلات ابتدایی خود را به صورت حوزوی در حوزه های نجف وپاریس و قم به پایان رساند و سپس برای تحصیل در رشته ی فلسفه رهسپار وین شد. در وین از محضر اساتیدی هم چون لودویگ ویتگنشتاین، آیت الله بهشتی، و دکتر عبدالکریم سروش (1) استفاده ی فراوانی برد و سرانجام با دریافت درجه ی اجتهاد ازحضرت آیت الله امیر ابراهیمی  تدریس درس خارج را در حوزه ی علمیه ی وین  با گرایش نوارسازی آغاز کرد.
طی چند سال بعد استاد اشتراوس ضمن همکاری در مقام ویراستار٬ نویسنده و خواننده کتاب هایی هم چون "نظریه ی ولایت فقیه" "ساختار انقلاب های علمی" و "در فراسوی نیک وبد"  و قلعه حیوانات فعالیت کرد ودر عین حال به همکاری با اکبر هاشمی رفسنجانی در زمینه ی صادرات پسته جهت فاینانس انقلاب های خاورمیانه پرداخت. در سال 1939 به دنبال شعله ور شدن آتش جنگ جهانی با نام مستعار سید جمال الدین اسد آبادی به خاورمیانه بازگشت و در استقلال الجزایر نقش مهمی ایفا کرد. دکتر اشتراوس سپس به اروپا بازگشت و طی چهار سال بعد در سازمان دادن مقاومت فرانسه و به طور مشخص آزادی پاریس نقش تعیین کننده ای بازی کرد. او سرانجام به سال 1945 در حالی که تعطیلات خود را در ژاپن می گذراند توسط سازمان اطلاعات اسرائیل موساد شناسایی و در شهری موسوم به هیروشیما به وسیله ی یک بمب بسیار بسیار بسیار بزرگ ترور شد(2).پیکر پاک این شهید عزیز بعدها توسط اکیپ تفحص و شناسایی لشگر ۵۴ ثارالله از سپاه اول ارتش روسیه کشف شد ٬ از این سردار رشید تنها پلاکی مانده بود و مشتی استخوان و وصیت نامه ای شهید اشتراوس در وصیت نامه خود اینچنین نوشته بود :
با سلام به روح پاک مارکس و نائب برحقش امام خمینی و عرض ارادت به آلبرت انیشتن و برو بچه های محله الکساندر گراهام بل من رفتم تا امام تنها بماند ! به مادرم سلام برسانید ٬ مواظب کتابها و سی دی های من باشید شاید برگشتم .
پیکر پاک جعفر جون فردا از مقابل کنگره ملی آمریکا تشعیع می شود . جضور امت شهید پرور باعث رونق کاروکاسبی ما می شود . خدا خیرتان دهد .

کتاب شناسی دکتر آلبرت جعفر اشتراوس:

1. پدیدارشناسی ساختار یا روش شناسی استعلایی
2. مجموعه ترانه های انقلابی برای استفاده در خاور دور
3. الیگارشی قدرت در جوامع پسا استعماری
4. بوف کور
5. خود آموز تعمیر رنو 5 برای مبتدیان
6. تاریخ سی ساله ی نائین- همراه با محمد علی همایون کاتوزیان



توضیحات مترجم:

1. از چهره های تاثیر گذار بر فلسفه ی لیبرالی و خصوصا شخصی موسوم به کارل پوپر
2. برای اطلاعات بیشتر ر ک به: "مانیفست سوم" گنجی، اکبر. انتشارات حزب لیبرال دموکرات قفقاز شرقی. وین 2006.

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و نهم خرداد 1385ساعت 22:47  توسط امیر آسمانی   | 
 

میدانم شاید بی فایده باشد.

اما اشک های سیاهم کمی مرا مصمم تر میکنند.

صبح فنجان چای مرا گرم کرد و الان ژاکت رنگ و رو رفته.

تا کی به خودم دروغ خواهم گفت.

که صدای پاهایت شبیه صدای باد است.

و من با هر صدای بادی از جا میپرم..

پنجرا ها را میبندم و با گرمای فنجان چای به خواب میروم

و روزها را میشمارم.

‌لطفا دیگر بر نگرد.

گرمای چای دارد جای تو را میگیرد..


+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و هشتم خرداد 1385ساعت 5:36  توسط امیر آسمانی   | 

 آخر عاقبت بخیر بشی

وقتیکه بچه بودم تو مسجد دنبال آبدارچی یا اونیکه چایی میداد میرفتم و به مردم قند میدادم. بعضی ها بهم میگفتند خدا پیرت کنه یا اینکه میگفتند پیر شی. اخمامو تو هم میکردم و تو دلم میگفتم خدا خودتو پیر کنه و خودت پیر بشی

این عقده و ترس از پیر شدن تو دلم مونده بود تا وقتیکه بزرگتر شدم و از یکی پرسیدم که یعنی چی پیر بشی؟ و اون بهم گفت که یعنی پیر بشی و بعدش بمیری٬ یعنی جوون نمیری!

بعدش که بازهم بزرگتر شدم٬ یخورده دیگه فکر کردم دیدم آخر عاقبت بخیر شدن خیلی بهتر از پیر شدن هست

تا حالا چندبار آخر عاقبت بخیر بودم اما نمردم! ولی انگار داره دعای اون مسجدیها اجابت میشه و هی پیر میشم

میشه یه خواهشی ازت بکنم خدا؟

همه اون دعاهای پیر بشی رو به آخر عاقبت بخیر بشی تبدیل کن

 

آمین


+ نوشته شده در  جمعه نوزدهم خرداد 1385ساعت 17:8  توسط امیر آسمانی   | 

یک روز یک کشیش به یک راهبه پیشنهاد می کنه که با ماشین برسوندش به مقصدش.

راهبه سوار می شود و راه می افتند.چند دقیقه بعد راهبه پاهاش رو روی هم میندازه و کشیش زیر چشمی یه نگاهی به پای راهبه میندازه. راهبه می گوید: پدر روحانی ، روایت مقدس ۱۲۹ رو به خاطر بیار.

کشیش به جاده خیره می شود. چند دقیقه بعد بازم شیطان وارد عمل می شود و کشیش موقع عوض کردن دنده ، بازوش رو به بازوی راهبه میماله. راهبه باز میگوید: پدر روحانی! روایت مقدس ۱۲۹ رو به خاطر بیاورید.

کشیش زیر لب فحشی میدهد و بی خیال راهبه را به مقصدش می رساند. بعد از اینکه کشیش به کلیسا بر می گردد ، سریع از توی کتاب مقدس روایت ۱۲۹ رو پیدا می کند و می بیند که نوشته:

«به پیش برو و عمل خود را پیگیری کن...کار خود را ادامه بده و بدان که به جلال و شادمانی که می خواهی می رسی»!

نتیجه اخلاقی: اگه توی شغلت از اطلاعات شغلی  خودت کاملا آگاه نباشی، فرصتهای بزرگی رو از دست میدی!


+ نوشته شده در  چهارشنبه هفدهم خرداد 1385ساعت 7:32  توسط امیر آسمانی   | 
در هيچ مدرسه اي يادمان نداده اند که دلتنگي چيست؟ چه طور بايد دل تنگ را آرام کرد. اين است که دلمان گاه و بيگاه ميگيرد و سر به بيابان ميگذاريم اگر خيلي شلوغ کند .بهمان فقط گفتند  دوست يک بخش است حالا من اينجا دارم توي نقشه ها دنبال مرز دوست و دشمن ميگردم هرچند جغرافي ام هميشه لنگ مي زده است.
اين است که گاهي دل ميشکنيم يا دلمان را ميشکنند تقصير خودمان نيست اهلي بودن را فقط حفظ کرده ايم شايد مثل فرمولهاي رياضي.من اينجا دلم تنگ و شکسته و گرفته است نه به خاطر فسون مهر يا جادوي ماه. نه به خاطر سفر که بخواهم نفرينش کنم نه.احساس ميکنم از چيزي که بايد،خالي ام. احساس ميکنم شبيه قناري شده ام که خواندن از يادش رفته است.تمام معلمان يادم داده اند حفظ کنم يادم هم که رفت دوباره از کتاب بخوانم و حفظ کنم.براي چيزهايي که در کتاب نيست و يادم رفته است اما نگفته اند چه کار کنم.فصل زيبايي است هر روز صبح با صداي پرنده ها بيدار ميشوي از خانه که بيرون ميزني درختان همه برگهاي سبز تازه دارند
اردي بهشت است ديگر همه چيز هم مثل بهشت  ميشود حتي در شهر دود گرفته تهران رنگها جسارت دارند هنوز. من اما نميدانم چرا اين رنگها را نميبينم   نميبينند اين است که بهارمان شايد رنگ زمستان دارد شايد دلهامان سخت دربند شده است و ما از آزادي صداي زنگ پايان و دويدن سوي خانه را مي دانيم فقط


اما براي دلهاي دربندمان تلاش آن پاهاي کوچک ديگر کافي نيست چرا که آزادي  آزادگي برايمان فقط ديکته هايي بود  آسان زيرا که حروف سخت نداشت نمره ديکته مان بيست شد نمره زندگي مان  چنگي به دل اما نخواهد زد  
. تمام سالهاي کودکيم ،کودکيمان در چار ديواري هاي خشک و کسل کننده همراه کتاب هايي گذشت که آنقدر غريبه بوده اند که سرنوشت شان پاره شدن بود يا سطل زباله

 نه اينکه قصد گله گذاري باشد اما گاه دلم ميخواهد کاش تمام ان اوراق را ميشستم چرا که زندگی برايمان حرف بيشتري داشت و زبان کتابهاي درسيمان خيلي الکن بود کاش اوراق را ميشستيم فرياد ميکرديم نه در برابر آنهمه تباه شدن فرياد ميزديم نه.شايد حالا سر هامان فرو رفته در گريبان نبود و دلهامان سخت تيره که طلوع و غروب هم هيچ شوقي درون سينه هامان بر نينگيزد
آهاي سالهاي دور کجاييد؟...........  


+ نوشته شده در  شنبه سیزدهم خرداد 1385ساعت 9:52  توسط امیر آسمانی   | 

بلافاصله بعد از اینکه زن از زیر دوش حمام بیرون اومد شوهر به حمام رفت... همون موقع زنگ در خونه به صدا در اومد... زن  یک حوله دور خودش پیچید و رفت تا در رو باز کنه...

مرد همسایه پشت در ایستاده بود... و تا  زن  رو دید گفت: همین الان صدهزارتومن بهت میدم اگه اون حوله رو بندازی زمین!... بعد از چند لحظه تفکر ، زن حوله رو میندازه و رابرت چند ثانیه تماشا می کنه و صدهزارتومن را  به زن  میده و میره...

زن دوباره حوله رو دور خودش پیچید و به حمام برگشت... پیتر پرسید: کی بود زنگ زد؟ زن جواب داد:  همسایه مون بود... شوهر گفت: خوبه... چیزی در مورد صدهزار تومانی که به من بدهکار بود گفت؟!

 

نتیجه اخلاقی: اگه شما اطلاعات حساس مشترک با کسی دارید که به اعتبار و آبرو مربوط میشه ، همیشه باید در وضعیتی باشید که بتونید از اتفاقات قابل اجتناب جلوگیری کنید!


+ نوشته شده در  پنجشنبه یازدهم خرداد 1385ساعت 0:54  توسط امیر آسمانی   | 

در پی مصاحبه روزنامه همشهری با یکی از غارنشینان عنبرآباد جیرفت که اعلام کرده بود «یکی از بچه ها به شهر رفته ولی دیگر برنگشته» در مورد شخص گمشده با رئیس غارنشینان منطقه جیرفت مصاحبه ای انجام دادیم تا ضمن یافتن شخص گمشده، اعضای یک غار را از نگرانی نجات دهیم:
سووال: اسم بچه ای که گم شده بود چه بود؟
رئیس غارنشینان: اسم نداشت، ولی چون شبیه مدو( به زبان کرمانی می شود سوسک) بود ما بهش می گفتیم مدو، مادرش بشش می گفت مدو خوشگلو..
سووال: چه شکلی بود؟ چه قیافه ای داشت؟
رئیس غارنشینان: قیافه شه سیل نکرده بیدم، چون همه اش ریش بید، یه بار که خودشه تو رودخونه شسته بیده خیلی زشت بید، قدش کوتاه بید، ولی همه اش می رفته بالا درختا ور مردما حرف می زده.
سووال: معمولا چه عادت هایی داشت؟
رئیس غارنشینان: از صب که پامی شده با باقی مردم دعوا می کرده و می خواسته رئیس ایجا بشه، همه اش هسته خرما جمع می کرده می گفت اگر دعوا بشه خود همین هسته ها خرما جنگ هسته ای می کنم. هر روزی یه حرفی می زده، دوباره عصر که می شده یه چی دگه می گفته، آدم ورهم شوری(شلوغ کن) بید. دایم ور ای آدم و او آدم می جکید(مترجم: به این و آن می پرید.)
سووال: چی شد که مدو به شهر رفت؟
رئیس غارنشینان: یه رو یه چیزی پیدا کرده بید که یه قاغذی بود که روش چند تا نقاشی بوده. بشش گفتیم ای چیزه، گف ای نقشه دنیایه. سه ماه هر رو نقشه ره سیل می کرده. یه رو بشم گف من می خوایم برم کرمون رئیس ژاندارما اوجا بشم، بعدش می خوایم برم رئیس دنیا بشم، بشش گفتم اگر بری کرمون گم می شی. گفت نمه لم گم بشم.
سووال: چه علامت هایی داشت که از روی آنها می شود او را پیدا کرد؟
رئیس غارنشینان: کج کج راه می رف، یه بار یه کفشی پیدا کرد، وقتی او کفشو ره پوشید سه ماه پاش درد می کرد، برا همی پشت کفشو ره می خوابوند، همه اش خودشه می خارونده، دایم می رفته رو تنه درختا برا مردم حرف می زده، موقع حرف زدن دستاشه تکون می داده، چن بار گف که دور سرش نورانی شده مثل پیغمبر خدا که یه بار عکسشه خودم سیل کردم، بشش گفتم مگر تو پیغمبر خدایی که می گی دور سرم نوره؟ بشم گفت حالا باور نکن ولی اگر برم شهر مردما همه شون باور می کنن. گفتم می خی بری شهر چکار بکنی؟ اوجا گم می شی می ری زیر ماشینا که تند می آیه. گفت می رم پولا پسته فروشا ره می گیرم، همه شه نفت می خرم که وقتی سر سفره نشستیم چراغ نفتی روشن بکنیم که دگه ای قد هیزم نیاریم از جنگل.
سووال: فکر می کنید ما چطور می توانیم مدو را برای شما پیدا کنیم؟
رئیس غارنشینان( به دوربینی که در دست عکاس ما بود اشاره کرد.): شما برین شهر کرمون ای چیزو که باشش عکس می گیرن عکس بگیرن، هر کسی اومد طرف شما و خواست عکسشه بگیرن همو مدو مایه. همو ره بگیرن بیارن ای جا.

غارنشینان جهان! متمدن شوید

با توجه به کشف غارنشینان پیدن کوئیه توسط سربازان گمنام جیرفت در شهر عنبرآباد که گزارش آن در صفحه اول روزنامه همشهری ششم خرداد چاپ شد و نشان می دهد که ساکنان غار مذکور از زمان عقب افتاده اند و هنوز مثل مردمان عصر حجر زندگی می کنند، پیشنهاد می شود برای پیشرفت سریع این غارنشینان هموطن عزیز و بخت برگشته اقدامات زیر سریعا صورت بگیرد تا آنان نیز مانند سایر ملت ایران پیشرفت کرده و شکوفا شوند:

اقدامات سیاسی:
اول: برگزاری فشرده 27 دوره انواع انتخابات مجلس، شوراها، خبرگان و ریاست جمهوری که در طی این 27 دوره با مردمسالاری دینی آشنا شده و یاد بگیرند که بعد از 27 سال مثل دیگر کسانی که در غار زندگی نمی کنند، باید در انتخابات بیست و هفتم به همان کسانی رای بدهند که در انتخابات اول رای داده بودند. ضمنا یاد بگیرند که انتخابات یکی از راههای تمدن و پیشرفت سیاسی است و به همین دلیل هم باید آن را تحریم کرد.
دوم: برگزاری هفتگی و ترجیحا روزانه 20 تا 30 راهپیمایی باشکوه و دشمن شکن و در صورت لزوم پاره کردن و آتش زدن تعدادی از پرچم های آمریکا و انگلیس و کانادا و دانمارک و کشورهای دیگر برای آشنا شدن غارنشینان عزیز با سیاست جهان و حضور آنان در صحنه سیاسی کشور.
سوم: گذراندن دوره فشرده ادبیات سیاسی و شناخت اوضاع سیاسی ایران و جهان از طریق گوش کردن لوح فشرده سخنرانی های آقایان جنتی و حسنی در نمازهای جمعه این 27 سال.
چهارم: اعلام صلاحیت کاندیداتوری مادام العمر این افراد توسط شورای نگهبان برای تمامی انتخابات در سالهای آینده، چون این افراد تمامی صلاحیت های لازم را برای در اختیار گرفتن مسوولیت های کشور دارند. از طریق استفاده از این ذخیره انقلاب می توان جهت رشد کشور و نظارت بر قوای نظام استفاده شایانی کرد.
پنجم: برگزاری دوره تاریخ سیاسی ایران از دوره هخامنشیان تا دوره انقلاب مشروطه برای آشنا شدن غارنشینان با تاریخ کشورشان.( چون بعد از انقلاب مشروطه اتفاق جدیدی در ایران رخ نداده که قبلا عینا تکرار نشده باشد، ضرورتی به آموزش تاریخ بعد از مشروطه وجود ندارد.)

اقدامات فرهنگی
اول: دادن مجوز اضطراری مطبوعات اعم از روزنامه، هفته نامه و کتاب به این غار نشینان و کپرنشینان عزیز تا این افراد با رکن چهارم دموکراسی کشور آشنا شده و در گام بعد این نشریات را قبل، در حین و پس از انتشار توقیف کنند تا غارنشینان عزیز هم با سه رکن دیگر آشنا شوند و هم از نظر فرهنگی با نظام جمهوری اسلامی آشنا شده و کاملا بروز شوند.
دوم: برق کشی غار مذکور و دادن سیستم فیبرنوری اینترنت به غارنشینان تا بتوانند از طریق اینترنت در جریان پیشرفت های جهان و ایران قرار بگیرند، و فیلترینگ کلیه سایت ها در این غار برای اینکه غارنشینان فاسد نشوند و مثل سایر مردم ایران پیشرفت کنند.
سوم: نوشتن نامه از طرف رئیس این غارنشینان جیرفتی به رئیس غارنشینان آمریکایی و اعلام انزجار از هرگونه اقدامات ضدغارنشینی آمریکایی های باصطلاح متمدن و پیشرفته.
چهارم: سوادآموزی به این غارنشینان برای اینکه روزانه 20 بار از روی بخش ولایت فقیه در قانون اساسی و کتاب «احمدی نژاد معجزه هزاره سوم» تالیف خواهر باقری همسر آقای خوش خنده رونویسی کنند و از این طریق مبانی تئوریک زندگی شان را در این سالها هم بفهمند و با فرهنگ نوین جمهوری اسلامی نیز آشنا شوند.
پنجم: استفاده از برادران و خواهران غار مذکور برای ممیزی کتاب های منتشره در وزارت ارشاد تا امکان نفوذ دشمن و عوامل تهاجم فرهنگی در وزارت ارشاد کاسته شده و ضمنا کلیه کتب منتشره طبق سنت ها و آئین های اصیل و باستانی ایران انتشار یابد.

اقدامات اجتماعی
اول: از آنجا که یکی از جوانان مشکوک غارنشین مستقیما اذعان داشته که « در اینجا خیلی هم به ما خوش می گذرد و به همین دلیل نمی خواهیم به شهر برویم» هرچه سریع تر اقداماتی همچون عملیات ارشادی در غار همراه با ضرب و شتم، دستگیری کلیه روزنامه نگاران و روشنفکران و کسانی که در این غار حرف می زنند و فکر می کنند، منهدم نمودن تمامی مراکز تفریحی جوانان غارنشین از جمله برخی درختان فاسد و مساله دار که می توان از آنها بالارفت، دستگیری جاسوسان هسته ای احتمالی این غار و زندانی کردن کسانی که در غار مذکور علیه امنیت ملی اقدام می کنند، در این غار انجام شود تا غارنشینان مذکور معنی جمهوری اسلامی را بفهمند و حساب کار دست شان بیاید و دیگر در محدوده سیاسی ایران احساس نکند بهشان خوش می گذرد.
دوم: نیروی انتظامی هر روز سه بار برای جمع کردن دیش های ماهواره از روی کوه و بالکن غار به غارنشینان حمله کنند تا آنان با مفهوم نیروی انتظامی و ماهواره آشنا شده و به این فکر بیفتند که باید ماهواره داشته باشند و بعد از اینکه ماهواره خریدند ماموران به آنان حمله کرده و علاوه بر جمع آوری ماهواره مذکور عملیات ارشادی را انجام داده و در مدت بازداشت آنها را با مفاهیم عمیقی مانند دزدی، مواد مخدر و فحشاء و سایر واقعیات کشور که این غارنشینان عقب مانده از آنان خبر ندارند، آشنا شوند.
سوم: با توجه به اینکه غارنشینان مذکور در این سالها در کمال بی اعتنایی به فرهنگ حجاب، به صورت برهنه زندگی می کردند و از این طریق بدون اینکه جمهوری اسلامی از آنان خبر داشته باشد، این افراد ارزشهای نظام را زیر پا له می کردند، این افراد موظف شوند که از این به بعد دو سه دست لباس روی هم بپوشند تا هم عقب ماندگی این سالها جبران شود و هم اینکه غارنشینان با مفهوم حجاب که از اهم مفاهیم جمهوری اسلامی است آشنا شوند.
چهارم: با توجه به اینکه این غارنشینان از واقعه مهمی مانند جنگ سازنده و پر از خیر و برکت ایران و عراق بی اطلاع هستند، و با توجه به بیکاری و علافی برادران بسیج تا انتخابات بعدی، هرچه سریع تر این جنگ، از سوی بسیجیان کشور در ابعاد کوچک تر بازسازی شده و تعدادی عملیات با اسم روز یا رمضان و یا شعبان و ... برای آزادسازی کپر ها از دست دشمنان انجام شود، تا غارنشینان شریف و عزیز سازندگی جنگ را عمیقا و با تمام وجودشان درک کرده، ضمنا برای درک عمیق جنگ تعدادی شهید در این غارها دفن شود تا این غارنشینان هر روز بتوانند دور قبر این شهید از دست رفته نوحه بخوانند و سینه بزنند. همچنین پیشنهاد می شود یک موزه نیمه تمام دفاع مقدس نیز در این غار ساخته شود.

اقدامات اقتصادی
اول: برای اینکه غارنشینان عزیز نعمت جمهوری اسلامی را درک کنند، باید تورم در این غار بسرعت افزایش یافته و سود غارنشینی بشدت کاهش یابد تا از این به بعد غارنشینان که با خوردن برگ درخت زندگی می کردند، از این پس برگ درخت هم نتوانند بخورند.
دوم: از آنجا که به لطف سربازان گمنام بالاخره یک جایی در مملکت پیدا شد که چون دولت جمهوری اسلامی از آن اطلاع ندارد، بنابراین مردم آنجا هم مشکلاتی همچون بیکاری، مسکن، فقر، رانت خواری و فساد اقتصادی ندارند، برنامه ای اتخاذ شود که سربازان گمنام عزیز هر ماه تعداد دیگری از این غارها را کشف کنند تا از میزان نابسامانی های کشور کاسته و به میزان نابسامانی این غارنشینان افزوده شود.

اقدامات علمی و پژوهشی
اول: با توجه به ضرورت آشنایی هرچه بیشتر این غارنشینان شریف و عزیز با علوم و تکنولوژی جهان لازم است برنامه ریزی دقیق صورت بگیرد.
دوم: برای آشنایی بیشتر غارنشینان با علم فیزیک و بخصوص دانش هسته ای و فیزیک اتمی هر ماه یک بار این غارنشینان را با اتوبوس به نطنز و اصفهان برده و از آنها برای ایجاد زنجیره انسانی دور نیروگاهها و مراکز اتمی استفاده کنند تا آنها با علم فیزیک آشنا شده و از همان غار خودشان، قله های رفیع علم جهان را فتح کنند. برای آشنایی اولیه و ایجاد سرگرمی در حال بستن زنجیره انسانی می توان برای آنها این ترانه را خواند:
عمو زنجیر باف، بعله
زنجیر منو بافتی، بعله
توی غار انداختی، بعله
محمود اومده، چی چی آورده؟
یه کیک زرد، با صدای چی؟
انرژی هسته ای حق مسلم ماست، انرژی هسته ای حق مسلم ماست...
سوم: برای آشنایی با نعمت سوار شدن بر هواپیما و اتوبوس و قطار و اتومبیل، چند عملیات سقوط هواپیما و تصادف اتوبوس و قطار و اتومبیل برای این غارنشینان انجام شود تا با پیشرفت های بشر شدیدا آشنا شوند.( با توجه به اینکه سقوط و تصادف بطور طبیعی و روزانه در کشور اتفاق می افتد، لازم نیست عملیات سقوط انجام بگیرد، همان عملیات پرواز که انجام بگیرد خودش منجر به عملیات سقوط خواهد شد.)
چهارم: پخش شبانه روزی برنامه های تکراری و تاریخ مصرف گذشته علمی سازمان همیشه در صحنه صدا و سیما برای آشنایی این غارنشینان محترم با تاریخ علوم گذشته.
پنجم: ثبت نام سیم کارت تلفن همراه برای آشنایی غارنشینان با ارتباطات مدرن تلفنی و شنیدن این جمله که « مشترک مورد نظر در دسترس نمی باشد...»


+ نوشته شده در  چهارشنبه دهم خرداد 1385ساعت 20:50  توسط امیر آسمانی   | 
این یاهو  واقعا شورش رو در آورده ها٬ همین امشب٬ فقط امشب٬ فقط امشب٬ فقط امشب٬ فقط امشب٬ فقط امشب٬ فقط امشب٬ فقط امشب٬ فقط امشب٬ فقط امشب٬ فقط امشب٬ فقط امشب٬ فقط امشب٬ فقط امشب٬ فقط امشب٬ فقط امشب٬ فقط امشب٬ فقط امشب٬ فقط امشب٬ فقط امشب٬ فقط امشب٬ فقط امشب٬فقط امشب٬ فقط امشب٬ فقط امشب٬ فقط امشب٬ فقط امشب٬فقط امشب٬ ... ویندوز عوض کردم٬ ۴۹ بار یاهو رو دلت کردم دوباره برنامش رو نصب کردم٬ ولی بازم باز نشد٬ فردا صبح هم قراره بریم مشهد٬ بارونم میاد٬ محمدرضا هم داره با میاد٬ الان با مامان و باباو خواهرم و محمد رضا و بارون میشیم  ۶ نفر٬ فک کنم ۶ صبح بریم٬ این یاهو بازم باز نشد٬ فک کنم تلفن مشهدم یه طرفه شده دوباره٬ تا مارال پولاش رو جم کنه احیاناْ چن قرن طول بکشه٬ این پول دسش بیاد همون موقع خرج نکنه خیالش راحت نمیشه٬ شنبه نمیدونم چی دارم٬ هیچ کدوم از جزوه هام کامل نیس٬ جزوه الکترونیک ۲ سمانه رو ورداشتم با خودم آوردم که مثلا تو این ۲۰ روز و اندی که اینجا بودم جزوم رو کامل کنم٬ ولی دریغ٬ بیخیال٬ برم دانشگاه فک نکنم زنده برگردم٬ من رو میکشه سمانه٬ گزارش کار آزمایشگامم مونده٬ اونم یکی بیاد واسم بنویسه٬ حالا جزوه رو کپی میگیرم٬ گزارش کار فتویی استادمون قبول نمیکنه که٬ یه نفر بیاد سر کلاس ورزش بدو٬ یه نفرم بیاد وسیله هام رو جم و جور کنه٬ من تموم وسیله هام پخش و پلاس٬ ۲ تا جورابمم گم شده٬ فک کنم صبح خونمون عروسی باشه!!  این یاهو هم قراره پدر ما رو بسوزونه٬ هرکی میخواس من رو بکشه٬ نمیتونه٬ من خودم میمرم الان..این افتخار نصیب یاهو شد٬ یکی هم بره بخواب من قراره سحر خیز باشم فردا٬ من جاش بیدار میمونم٬ الان خوابم نمیاد٬ ولی قول میدم رسیدم مشهد تا ۲ روز بخوابم٬ اگه تلفنم قطع نبود سفر نامم رو مینویسم٬ اگه تلفن قطع بود یکی بیاد به جا من جواب فحشا رو بده٬ فقط یه نفرا٬ همه با هم فحش ندین به هم٬ احترام خودتون رو نیگه دارین٬ ممکنه من بیام تو صفحه نظرات یه نیگاه بندازم٬ بعد حرفای بد یاد میگیرم٬ از واژه خر هم استفاده نکنین...

 


+ نوشته شده در  سه شنبه نهم خرداد 1385ساعت 6:11  توسط امیر آسمانی   | 

+ نوشته شده در  سه شنبه دوم خرداد 1385ساعت 4:55  توسط امیر آسمانی   | 

+ نوشته شده در  سه شنبه دوم خرداد 1385ساعت 4:53  توسط امیر آسمانی   |