-امام خمینی
"اشتراوس را به خاطر بسپار...پرنده مردنی ست."
-فروغ فرخزاد
(پروفسور)آیه الله آلبرت جعفر اشتراوس درسن دوازده سالگی به سال 1905 در قریه ی نورمبرگ از توابع نائین در خانواده ای به شدت مذهبی و فرهنگی متولد شد. پدرش قصابی کشاورز بود و مادرش قالیبافی ساده که درآرایشگاهی در کنار خیابان شماره ۱۳ کار میکرد . بعدها آلبرت که وی را در کودکی آلی جون می خواندند درابتدای کتاب زندگینامه خود نوشته بود فهرست مطالب . وی تحصیلات ابتدایی خود را به صورت حوزوی در حوزه های نجف وپاریس و قم به پایان رساند و سپس برای تحصیل در رشته ی فلسفه رهسپار وین شد. در وین از محضر اساتیدی هم چون لودویگ ویتگنشتاین، آیت الله بهشتی، و دکتر عبدالکریم سروش (1) استفاده ی فراوانی برد و سرانجام با دریافت درجه ی اجتهاد ازحضرت آیت الله امیر ابراهیمی تدریس درس خارج را در حوزه ی علمیه ی وین با گرایش نوارسازی آغاز کرد.
طی چند سال بعد استاد اشتراوس ضمن همکاری در مقام ویراستار٬ نویسنده و خواننده کتاب هایی هم چون "نظریه ی ولایت فقیه" "ساختار انقلاب های علمی" و "در فراسوی نیک وبد" و قلعه حیوانات فعالیت کرد ودر عین حال به همکاری با اکبر هاشمی رفسنجانی در زمینه ی صادرات پسته جهت فاینانس انقلاب های خاورمیانه پرداخت. در سال 1939 به دنبال شعله ور شدن آتش جنگ جهانی با نام مستعار سید جمال الدین اسد آبادی به خاورمیانه بازگشت و در استقلال الجزایر نقش مهمی ایفا کرد. دکتر اشتراوس سپس به اروپا بازگشت و طی چهار سال بعد در سازمان دادن مقاومت فرانسه و به طور مشخص آزادی پاریس نقش تعیین کننده ای بازی کرد. او سرانجام به سال 1945 در حالی که تعطیلات خود را در ژاپن می گذراند توسط سازمان اطلاعات اسرائیل موساد شناسایی و در شهری موسوم به هیروشیما به وسیله ی یک بمب بسیار بسیار بسیار بزرگ ترور شد(2).پیکر پاک این شهید عزیز بعدها توسط اکیپ تفحص و شناسایی لشگر ۵۴ ثارالله از سپاه اول ارتش روسیه کشف شد ٬ از این سردار رشید تنها پلاکی مانده بود و مشتی استخوان و وصیت نامه ای شهید اشتراوس در وصیت نامه خود اینچنین نوشته بود :
کتاب شناسی دکتر آلبرت جعفر اشتراوس:
1. پدیدارشناسی ساختار یا روش شناسی استعلایی
2. مجموعه ترانه های انقلابی برای استفاده در خاور دور
3. الیگارشی قدرت در جوامع پسا استعماری
4. بوف کور
5. خود آموز تعمیر رنو 5 برای مبتدیان
6. تاریخ سی ساله ی نائین- همراه با محمد علی همایون کاتوزیان
توضیحات مترجم:
1. از چهره های تاثیر گذار بر فلسفه ی لیبرالی و خصوصا شخصی موسوم به کارل پوپر
2. برای اطلاعات بیشتر ر ک به: "مانیفست سوم" گنجی، اکبر. انتشارات حزب لیبرال دموکرات قفقاز شرقی. وین 2006.

میدانم شاید بی فایده باشد.
اما اشک های سیاهم کمی مرا مصمم تر میکنند.
صبح فنجان چای مرا گرم کرد و الان ژاکت رنگ و رو رفته.
تا کی به خودم دروغ خواهم گفت.
که صدای پاهایت شبیه صدای باد است.
و من با هر صدای بادی از جا میپرم..
پنجرا ها را میبندم و با گرمای فنجان چای به خواب میروم
و روزها را میشمارم.
لطفا دیگر بر نگرد.
گرمای چای دارد جای تو را میگیرد..

|
آخر عاقبت بخیر بشی | |
|
وقتیکه بچه بودم تو مسجد دنبال آبدارچی یا اونیکه چایی میداد میرفتم و به مردم قند میدادم. بعضی ها بهم میگفتند خدا پیرت کنه یا اینکه میگفتند پیر شی. اخمامو تو هم میکردم و تو دلم میگفتم خدا خودتو پیر کنه و خودت پیر بشی این عقده و ترس از پیر شدن تو دلم مونده بود تا وقتیکه بزرگتر شدم و از یکی پرسیدم که یعنی چی پیر بشی؟ و اون بهم گفت که یعنی پیر بشی و بعدش بمیری٬ یعنی جوون نمیری! بعدش که بازهم بزرگتر شدم٬ یخورده دیگه فکر کردم دیدم آخر عاقبت بخیر شدن خیلی بهتر از پیر شدن هست تا حالا چندبار آخر عاقبت بخیر بودم اما نمردم! ولی انگار داره دعای اون مسجدیها اجابت میشه و هی پیر میشم میشه یه خواهشی ازت بکنم خدا؟ همه اون دعاهای پیر بشی رو به آخر عاقبت بخیر بشی تبدیل کن
آمین |

یک روز یک کشیش به یک راهبه پیشنهاد می کنه که با ماشین برسوندش به مقصدش.
راهبه سوار می شود و راه می افتند.چند دقیقه بعد راهبه پاهاش رو روی هم میندازه و کشیش زیر چشمی یه نگاهی به پای راهبه میندازه. راهبه می گوید: پدر روحانی ، روایت مقدس ۱۲۹ رو به خاطر بیار.
کشیش به جاده خیره می شود. چند دقیقه بعد بازم شیطان وارد عمل می شود و کشیش موقع عوض کردن دنده ، بازوش رو به بازوی راهبه میماله. راهبه باز میگوید: پدر روحانی! روایت مقدس ۱۲۹ رو به خاطر بیاورید.
کشیش زیر لب فحشی میدهد و بی خیال راهبه را به مقصدش می رساند. بعد از اینکه کشیش به کلیسا بر می گردد ، سریع از توی کتاب مقدس روایت ۱۲۹ رو پیدا می کند و می بیند که نوشته:
«به پیش برو و عمل خود را پیگیری کن...کار خود را ادامه بده و بدان که به جلال و شادمانی که می خواهی می رسی»!
نتیجه اخلاقی: اگه توی شغلت از اطلاعات شغلی خودت کاملا آگاه نباشی، فرصتهای بزرگی رو از دست میدی!

اين است که گاهي دل ميشکنيم يا دلمان را ميشکنند تقصير خودمان نيست اهلي بودن را فقط حفظ کرده ايم شايد مثل فرمولهاي رياضي.من اينجا دلم تنگ و شکسته و گرفته است نه به خاطر فسون مهر يا جادوي ماه. نه به خاطر سفر که بخواهم نفرينش کنم نه.احساس ميکنم از چيزي که بايد،خالي ام. احساس ميکنم شبيه قناري شده ام که خواندن از يادش رفته است.تمام معلمان يادم داده اند حفظ کنم يادم هم که رفت دوباره از کتاب بخوانم و حفظ کنم.براي چيزهايي که در کتاب نيست و يادم رفته است اما نگفته اند چه کار کنم.فصل زيبايي است هر روز صبح با صداي پرنده ها بيدار ميشوي از خانه که بيرون ميزني درختان همه برگهاي سبز تازه دارند
اردي بهشت است ديگر همه چيز هم مثل بهشت ميشود حتي در شهر دود گرفته تهران رنگها جسارت دارند هنوز. من اما نميدانم چرا اين رنگها را نميبينم نميبينند اين است که بهارمان شايد رنگ زمستان دارد شايد دلهامان سخت دربند شده است و ما از آزادي صداي زنگ پايان و دويدن سوي خانه را مي دانيم فقط
![]()
اما براي دلهاي دربندمان تلاش آن پاهاي کوچک ديگر کافي نيست چرا که آزادي آزادگي برايمان فقط ديکته هايي بود آسان زيرا که حروف سخت نداشت نمره ديکته مان بيست شد نمره زندگي مان چنگي به دل اما نخواهد زد
. تمام سالهاي کودکيم ،کودکيمان در چار ديواري هاي خشک و کسل کننده همراه کتاب هايي گذشت که آنقدر غريبه بوده اند که سرنوشت شان پاره شدن بود يا سطل زباله
نه اينکه قصد گله گذاري باشد اما گاه دلم ميخواهد کاش تمام ان اوراق را ميشستم چرا که زندگی برايمان حرف بيشتري داشت و زبان کتابهاي درسيمان خيلي الکن بود کاش اوراق را ميشستيم فرياد ميکرديم نه در برابر آنهمه تباه شدن فرياد ميزديم نه.شايد حالا سر هامان فرو رفته در گريبان نبود و دلهامان سخت تيره که طلوع و غروب هم هيچ شوقي درون سينه هامان بر نينگيزد
آهاي سالهاي دور کجاييد؟...........

|
بلافاصله بعد از اینکه زن از زیر دوش حمام بیرون اومد شوهر به حمام رفت... همون موقع زنگ در خونه به صدا در اومد... زن یک حوله دور خودش پیچید و رفت تا در رو باز کنه... مرد همسایه پشت در ایستاده بود... و تا زن رو دید گفت: همین الان صدهزارتومن بهت میدم اگه اون حوله رو بندازی زمین!... بعد از چند لحظه تفکر ، زن حوله رو میندازه و رابرت چند ثانیه تماشا می کنه و صدهزارتومن را به زن میده و میره... زن دوباره حوله رو دور خودش پیچید و به حمام برگشت... پیتر پرسید: کی بود زنگ زد؟ زن جواب داد: همسایه مون بود... شوهر گفت: خوبه... چیزی در مورد صدهزار تومانی که به من بدهکار بود گفت؟! نتیجه اخلاقی: اگه شما اطلاعات حساس مشترک با کسی دارید که به اعتبار و آبرو مربوط میشه ، همیشه باید در وضعیتی باشید که بتونید از اتفاقات قابل اجتناب جلوگیری کنید! |

|
در پی مصاحبه روزنامه همشهری با یکی از غارنشینان عنبرآباد جیرفت که اعلام کرده بود «یکی از بچه ها به شهر رفته ولی دیگر برنگشته» در مورد شخص گمشده با رئیس غارنشینان منطقه جیرفت مصاحبه ای انجام دادیم تا ضمن یافتن شخص گمشده، اعضای یک غار را از نگرانی نجات دهیم: غارنشینان جهان! متمدن شوید با توجه به کشف غارنشینان پیدن کوئیه توسط سربازان گمنام جیرفت در شهر عنبرآباد که گزارش آن در صفحه اول روزنامه همشهری ششم خرداد چاپ شد و نشان می دهد که ساکنان غار مذکور از زمان عقب افتاده اند و هنوز مثل مردمان عصر حجر زندگی می کنند، پیشنهاد می شود برای پیشرفت سریع این غارنشینان هموطن عزیز و بخت برگشته اقدامات زیر سریعا صورت بگیرد تا آنان نیز مانند سایر ملت ایران پیشرفت کرده و شکوفا شوند: اقدامات سیاسی: اقدامات فرهنگی اقدامات اجتماعی اقدامات علمی و پژوهشی |

میخواس من رو بکشه٬ نمیتونه٬ من خودم میمرم الان..این افتخار نصیب یاهو شد٬ یکی هم بره بخواب من قراره سحر خیز باشم فردا٬ من جاش بیدار میمونم٬ الان خوابم نمیاد٬ ولی قول میدم رسیدم مشهد تا ۲ روز بخوابم٬ اگه تلفنم قطع نبود سفر نامم رو مینویسم٬ اگه تلفن قطع بود یکی بیاد به جا من جواب فحشا رو بده٬ فقط یه نفرا٬ همه با هم فحش ندین به هم٬ احترام خودتون رو نیگه دارین٬ ممکنه من بیام تو صفحه نظرات یه نیگاه بندازم٬ بعد حرفای بد یاد میگیرم٬ از واژه خر هم استفاده نکنین...









