تبليغاتX
پابرهنه
پا برهنه یعنی تشویش اذهان عمومی یعنی یهو پریدن تو بلاگستان با ذهنی مشوش

راحتم بگذار ای رويای دور ای عشق محال

ای تمام سهم من از زندگی

عشق تو چيزی به جز زجر نصيب من نکرد

می خواهم اسوده باشم

می دانی عشق ما مثل دو خط موازی بود

که تا بی نهايت نقطه قطعی ندارد

خواستم قصه ما هم مثل قصه شيرين وفرهاد شود

اما نشد ...............................

نه من ان فرهاد کوه کن بودم نه تو ان شيرين شيدا


من رفتم بخاطر تو که رفيق نيمه راه بودی...

بچه ها برایم دعا کنید و نگوئید چرا باور کنید دیگر راهی نمانده بود رفتم که رفتم


همتونو دوست دارم و داشتم و خواهم داشت


دنیا خداحافظ


+ نوشته شده در  جمعه بیست و نهم دی 1385ساعت 6:59  توسط امیر آسمانی   | 

انعكاس سرخ گيلاس و سبزي سايه بود
 انعكاس هفت سنگ و تب بعد از ظهر
 به كنار هر گلي كه مي رسيدم
 مي خواستم تمام پروانه هاي جهان را خبر كنم
 بر شاخه ها که مي نشستم
 سرود سبز سوت و سكوت را
 براي جوجه هاي كوچك گنجشك مي خواندم
 تا مادر بزرگ بيايد
 و از بيم سقوط و سستي شاخه بگويد
 تابستان كودكي ام تنها
 با گيلاس سرخ باغ و مهر مادربزرگ
معنا مي گرفت
   حالا ، از انعكاس سرخ گيلاس ها خبري نيست
 شاخه ها توان وزن مرا ندارند
 و گنجشك هاي شوخ شاخه نشين
 به زباني غريب سخن مي گويند
 خيلی غريب


+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و چهارم دی 1385ساعت 3:18  توسط امیر آسمانی   | 
برای لیدای عزیز ...

نشانه های زرد

ایست

ایستگاه

و توقف های پیاپی پیاله ی انگشت نشین

میان لبهای هین جمع خمار.

تمام نشانه ها خلاصه می شود

در فلاسکی چای  قلم نقاشی

و بومی با زمینه ای پر از رنگ بنفش.

بازی خوردیم

برگ برنده دست ما بود 

 تو با ما بودی و

همه محو نگاه اثیری تو به فنجان پر از قهوه قجری.

چقدر با سر انگشت ترد اشاره ات

روی شرجی شیشه نوشتی

“پری آمد”

پری کوچک غمگینی که….

چقدر صبح با صدای نی لبکی از خواب برخاستیم و

هی شب با بوسه ای مردیم.

باشد خط و نشان بکش!

اما هر خطی از صداقت

 پرتویی از سراغ این راز سر به مهر

نشانی از مسیرو مدارا نیست!…باور کن.

….

حالا خواهی دید چطور

در غبار این کوچه  با سپور خیال اهالی سنگ و سیمان

دنیا را تا آخر نمی دانم کجامی گردیم.

از نو شروع میکنیم  چه خیال

دست ماه بلند  آسمان هم که آبی است.

فقط پیاله شکسته

قلم شکسته

واین دل بی صاحب بی درمان

همین خوب است

من همین آسمان آبی فال خواخه شهرم را می خواهم

فقط تو بمان. 


+ نوشته شده در  پنجشنبه چهاردهم دی 1385ساعت 5:34  توسط امیر آسمانی   | 

+ نوشته شده در  یکشنبه دهم دی 1385ساعت 21:7  توسط امیر آسمانی   | 


می پرسی از دانشگاه و روزمان . برایم از آن نیمکت های سبز می گویی که اولین بار ما را آنجا دیدی . برایت از پاییز های عاشقی می گویم روی همان نیمکت ها و تو از دفتر خاطراتت می گویی . می پرسی هنوز در آن روزها نفس می کشی ؟ می خواهم بگویم نه، اما صدایم خفه میشود وقتی چشمم روی صورت تک تک آنها که هو می کنند درجا میزند ...می گویم روزگار کثیفی است نازنین . می گویی نه همه چیز زیباست . می گویم دور افتاده ای از وطن زیبا می بینی آسمان را . می گویی انتظار زلزله می کشی . می گویم این خاک حتی اگر بلرزد بنای ظلم نلرزد و باز بربریت به رهبری رسد . می گویی یادش بخیر روزهای بارانی طوسی او و ما که برای او چقدر کتک خوردیم و تو را که دیدم یا ندیدمت بین بچه ها !! یادش بخیر روزهای سرد آذر هشتادو یک را . این روزها سیاست بیشتر به بساط مادربزرگ ها شبیه است و زنانی که در کوچه های بی حوصلگی غروب، روی پله های تفاخر، از شوهر هایشان می گویند .حتی بیوه زنان هنوز باور ندارند شوهر مرده اند و از فعل مضارع و مسقبل می گویند برای شبهایشان . می گویی به آینده نگاه کن . می خندم به آینده ای که تو تلفظ می کنی . باران که نزند گندم نروید . می پرسی هنوز نشسته ای روی همان نیمکت ؟ تا از روی آن بلند نشوی قله را نخواهی دید . می گویم هوا کثیف است قله را چه بنشینی و چه بر خیزی نخواهی دید . می گویی تاکی می خواهی روی این سرد مرده خاطره ورق بزنی . می گویم دفتر خبرم را ورق می زنم نه دفتر شعرهای آرمانی ام را .حتی چندشم می شود که بنویسم از برادری که برادرش را هو می کند در این وانفسای بی کسی ها و درد مشترک ها . حتی خجالت می کشم که از جمعیت بگویم و دانشجویان آرمان خواهمان !!!!. حتی خجالت می کشم ابتذال را ببینم که به روی او قهقه می زند و او اینچنین با وقار ایستاده است که چه بشود . می خواهی صدای بچه ها را بشنوی . دل خوش نکن به این سوت و کف ها . دل خوش نکن .می خواهی بشنوی سخنرانی رفیق قدیم را . می نویسم روی کاغذ کاهی های دفتر خبرم اسمت را و نگاهم می کاود جمعیت را . امروز تلخ بود برادر . تلخ تر از تمام دقایقی که آزادی به بند کشیده شد و عشقم محبوس . تلخ تر از روزی که تو برای همیشه رفتی و تلخ تر از دماوند محو شده در سرب و دود.امروز تلخ بود و سرخی پلاکاردها و شعار ها آزارم می داد . امروز تلخ بود و تو نمی دانی چقدر سرما گزنده بود . نبودی تا برایت بگویم امروز به این باور رسیدم که فردا هنوز حمالی دیروز را می کند و و انسان حمالی هر دویشان ... نمی خواهم به دروغ از امید بنویسم . چشمهایم سالهاست باز باز است حتی شبها که خواب فردا را می بیند


+ نوشته شده در  یکشنبه دهم دی 1385ساعت 18:52  توسط امیر آسمانی   | 

توي ژاپن: جوان اولي از عشق جوان دومي نسبت به دختر محبوبش متاثر ميشه و خودكشي مي كنه! جوان دومي هم از مرگ همنوع خودش اونقدر اندوهگين ميشه كه خودكشي مي كنه! بعدش براي دختر ژاپني هم چاره اي جز خودكشي نيست!
توي اسپانيا: مرد اولي توي دوئل ، مرد دومي رو از پاي در مياره و با زن محبوبش به آمريكاي جنوبي فرار مي كنن
!
توي انگلستان: دو تا عاشق با كمال خونسردي حل قضيه رو به يه شرط بندي توي مسابقه ء اسب سواري موكول مي كنن! اسب هر كدوم برنده شد ، معشوق مال اون ميشه
!
توي فرانسه: خيلي كم كار به جاهاي باريك مي كشه! دو تا مرد با همديگه توافق مي كنن كه خانم مدتي مال اولي و مدتي مال دومي باشه
!
توي استراليا: دو تا مرد بر سر ازدواج با معشوق مشترك سالها مشاجره مي كنن! اين مشاجره اونقدر طول مي كشه تا يكي از طرفين پير بشه و بميره ، يا از يه مرضي بميره! اونوقت اونكه زنده مونده با خيال راحت به مقصودش مي رسه
!
توي قفقاز: جوان اولي دختر محبوب رو بر مي داره و فرار مي كنه! دومي هم دختر رو از چنگ اولي مي دزده و پا به فرار مي ذاره! باز اولي همين كار رو مي كنه و اين ماجرا دائما« تكرار ميشه
!
توي نروژ: معشوقه ء دو مرد براي اينكه به جدال و دعواي اونها خاتمه بده خودشو از بالاي ساختمون مرتفعي ميندازه پايين و غائله ختم ميشه
!
توي آفريقا: قضيه خيلي ساده ست و جاي اختلاف نيست! دو تا مرد ، زني رو كه مي خوان عقد مي كنن و علاده بر اون ، بيست تا زن ديگه هم مي گيرن
!
توي مكزيك: كار به زد و خورد خونيني مي كشه و يكي از طرفين كشته ميشه! ولي بعدش اونكه رقيبش رو كشته از دختر مورد نظر دلسرد ميشه و دخترك بي شوهر مي مونه
!
توي آمريكا: حل قضيه بستگي به زن داره و هر كس رو انتخاب كرد با اون ازدواج مي كنه
!
توي ايران: فقط پول موضوع رو حل مي كنه! پدر و مادر دختر مي شينن با همديگه مشورت مي كنن و خواستگاري كه پولدار تر و گردن كلفت تره رو انتخاب مي كنن! عاشق شكست خورده اگه توي عشقش جدي باشه يا بايد خودشو بكشه يا رقيب رو از ميدون به در كنه يا افسردگي مي گيره و ...

 


+ نوشته شده در  پنجشنبه هفتم دی 1385ساعت 3:40  توسط امیر آسمانی   | 
وقتى كه ترك ديار كرده بود ، پدر و او رفته بودند و حالا كه برگشت ، مادر .
در خانه ى خالى ميان كارتن هايى كه قبل از سفر پرشان كرده بود ، نشست .
نمىخواست ، يعنى اميدوار بود كه بازگشتش چنين نباشد .اين آخرسرى ها خوابش را می ديد كه همواره نگرانش بود .
گفت : جاى نگرانى نيست ، ديگر بزرگ شده ام و حالا من بايد نگران بچّه هايم باشم .
مادر گفت : نوه دار هم كه بشى ، براى من ، تو هنوز همان كوچولوى تقس و شيطان و شورشى هستى .
مهماندار گفت : داخل هواپيما ، سيگار كشيدن ممنوع است .
گفت : ببخشيد ..؟
مهماندار حرفش را تكرار كرد ، سيگار ، وبا اشاره اى سيگار خاموش ميان دو انگشتش را نشان داد .
......

به خود آمد ، هنوز از گيج وگنگى خبر در نيامده بود . هنوز هم صداى مادر در گوشش بود كه گفته بود : مادر ، نگران من نباش ، حالم خوب خوبه ، اين ها زيادى شلوغش كرده اند. ميگى نه ، از دكتر بپرس .
گفت : مادر ، چه كار دكتر دارم ، اگر حالت خوب نيست ، اگر فكر می كنى آنجا فايده ندارد ، بيارمت اينجا ، دوسه ماهى اين جا باش همّه چيزش هم بامن .
گفته بود : نه مادر ، اگر هم قرار باشه چيزى بشه ، دوست دارم اين جا بشه . خيالم راحته و جايم را هم پيش خريد كرده ام .
چيزى نمىتوانست بگويد ، فقط دعا می كرد كه قبل از رفتنش خبرى نشود كه شد .
_ : چه خبرته قيافه مادر مرده ها رو به خودت گرفتى ؟
روى صندلى بغل دستى نشسته بود و پايش را از كفش در آورده بود و كف پاى راستش را روى صندلى گذاشته بود و دو تا دستش را حلقه كرده بود دور زانويش ، درست مثل آن وقت ها كه روى پيشخوان آشپزخانه ، به طرف نهارخورى مى نشست و مشروب خوردنش را تماشا مىكرد. لب پايينش را بيرون داد ، درست مثل بچّه ها كه قهر مىكنند ويا خودشان را لوس می كنند ، گفت ؛ برايت لباس مشكى آوردم ولى مثل اينكه به دردت نمی خورد .
جواب داد : نه ، اين همانى است كه با هم براى مراسم پدر خريده بوديم ، يادت هست ؟
خسته شده بود ، ديگر اشكش در نمی آمد ، با هر كس كه روبرو ميشد ، بغلش می كردند و آن چنان زارى می كردند كه انگار مادر خودشان مرده .
پيش بينى مىكرد كه دو سه هفته خسته كننده خواهد داشت . می دانست همه نگاه ها سرزنش بار خواهد بود و با نگاهشان مسئوليت مرگ مادر را به گردنش خواهند گذاشت و خواهند گفت ؛ به موقعش كه نيامد ، حالا هم لابد آمده تا ارثش را بگيرد و برگردد .
رو كرد به او وگفت : ميبينى اين ها هر كدام براى خودشان قاضى شده اند وبه خودشان حقّ قضاوت مىدهند و متّهم بدبخت را تا حدّ اعدام هم پيش ميبرند .
جواب داد : عزيز دلم آرام باش ، وقتى ناراحتى ، نفس ات تند تند می زند و نمی توانم سرم را روى شانه ات بگذارم .
.....
به خاكسپارى نرسيده بود ولى به مراسم ختم رسيده بود ، نفرت داشت از اين كه دو ساعت تمام دم در مسجد بايستد و جواب تسليت ديگران را كه براى رفع تكليف آمده اند ، بدهد .
هنوز گيج و منگ بود ، روز رفتن ، مادر سخت بغلش كرده بود ، تنها بودند ، كسى از رفتنش خبر نداشت ، قرار بود وقتى كه رسيد به همه بگويند .
مادر گفته بود كه : ميدانم ديگر همديگر را نمی بينيم . بگذار درست مثل وقتى كه بچّه بودى بغلت كنم .
_ : باز كه رفتى تو فكر ، تو بايد به خودت هم برسى ، يه نگاه تو آينه به خودت بيانداز .
يادش آمد كه ريشش را از روزى كه خبر را شنيده ، نتراشيده و حسابى تمام صورتش را پوشانده .
_ : نگاه كن باز هم دارى ميشى رابينسن كروزوئه .
قبلن هم كه دعواشون شده بود و تصميم گرفته بودند هم ديگر را ديگر نبينند هم ريشش را نزده بود . بعد از دو ماه زنگ در خورده شد و وقتى در را باز كرد ، دختر خيلى جدّى گفته بود ؛ ببخشيد آقاى رابينسون كروزوئه ، فكر می كنم كه اشتباه آمده ام. من اينجا منتظر شان ميشم تا برگردند ، و مرد را مجبور كرد كه اوّل ريشش را بزند و بعد كه آمد ، پريد تو بغلش .
_ : حالا شدى مرد هميشگى خودم .ديگر هم با هيچ قهرى از پيشت نخواهم رفت .
ولى رفت و مرد از دور ناظر رفتنش بود ، و هيچ كارى از دستش بر نمی آمد ، هيچ وقت اينچنين عاجز نشده بود .
مردد بود كه بتراشد يا نتراشد ، اصلن حوصله اشو نداشت .
اصرار كردند كه شب را ، بعد از مراسم بماند كه نماند .می خواست شب اوّل را تنها ، خانه مادر بخوابد كه برادر ها نگذاشته بودند ، مى ترسيدند كه وا بدهد .
پس با قول اينكه برگرد ، شب به خانه حودش برگشت .
......
درى را باز كرد كه هفت سال هيچكس جرات باز كردنش را نداشت . همه چيز همان طورى بود كه موقع ترك خانه گذاشته بود . همه چيزش را بخشيده بود جز كتاب ها كه تا آن لحظه در كارتن ها آرميده بودند.
تعجب نكرد كه دختر را روى پيشخوان آشپزخانه ديد.
_ : نمى خواهى ريشت را بتراشى
مىخواست ولى ........................
باز هم لب پايينى را بيرون داده بود وخودش را داشت لوس می كرد .
گفت : جمعش كن اون لب و لوچه رو از تو كوچه ،وحنديدند و همديگر را بغل كردند .نتوانست زياد آنجا بماند ، بايد بر می گشت ، قول داده بود.
چند شاخه گل ميخك گرفت كه روى سنگ پدر بگذارد ، پدر عاشق ميخك بود ومتنفر از گلايول . براى مادر سنگ موقت گذاشته بودند .می دانست كه مادر چه می خواهد ، ياس زرد وبيدمشك را از باغچه خانه كنده بود ، خود مادر كاشته بود . تمام روز را با پدر و مادر و او گذراند . اين طور بيشتر دوست داشت . براى او هم يك شاخه رز زرد گذاشت .
_ : اصلن كى گفته زرد رنگ نفرته ، من كه ميگم رنگ عشقه .
همين كافى بود كه زرد ، رنگ عشق باشد و هر چيز زردى سمبل عشقشان .
همه جا را دنبالش گشته بودند ، حتّا در كتابفروشى پاتوقش برايش پيغام گذاشته بودند .نگرانش شده بودند چون تمام روز ناپديد شده بود . حوصله توضيح دادن نداشت ،سرى تكان داد و پرسيد ؛ خبرى شده .
بچه ها از آن طرف زنگ زده بودند ، می خواستند ببيند كه هنوز تصميم دارى خانه را نگه دارى يا نه ؟
گفت ديگر مهّم نيست ، همه را با هم می فروشم وفروخت و پول را يكجا حواله كرد براى بچّه ها . همه ثعجب كرده بودند چرا كه هفت سال آن ها را مصرانه نگه داشته بود و می گفت ؛ اين ها تنها ريشه هاى باقيمانده برايم هستند ، نميگذارم كه اين ها را هم از من بگيرند .
باز هم لب پايينش را بيرون آورد و گفت ؛ پس من چى ؟خودت چى؟
كنارش نشسته بود وكفشش را در آورده بود وپاى راستش را روى صندلى گذاشته بود و دستانش را دور زانو حلقه زده بود .
مرد سر دختر را گرفت و گذاشت روى شانه هايش ، درست مثل اوّلين بار كه تو سينما سرش را گذاشت روى شانه اش.
مادر وپدر هم كنارشان ، آنور راهرو نشسته بودند .
مهماندار گفت : لطفن سيگارتان را روشن نكنيد تا چند لحظه ديگر به مقصد می رسيم .
دختر خنديد ، پدر و مادر هم .

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و دوم آذر 1385ساعت 20:37  توسط امیر آسمانی   |